تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
نقل كرده بود ولى چون روايت خانوادگى بود يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود ، زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه امّ ايمن گفته صددرصد درست است ، آمد خدمت پدرش : يا ابا ! من حديثى اينچنين از امّ ايمن شنيده‌ام ، مىخواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين‌طور است ؟ همه را عرض كرد . پدرش تأييد كرد و فرمود : درست گفته امّ ايمن ، همين‌طور است . زينب در آن شرايط اين حديث را براى امام زين العابدين روايت مىكند . در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه‌اى دارد ، مبادا در اين شرايط خيال كنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت . پسر برادر ! از جدّ ما چنين روايت شده است كه حسين عليه السلام همين جا ، كه اكنون جسد او را مىبينى ، بدون اينكه كفنى داشته باشد دفن مىشود و همين جا ، قبر حسين ، مطاف خواهد شد .
بر سر تربت ما چون گذرى همّت خواه * كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
آينده را كه اينجا كعبهء اهل خلوص خواهد بود ، زينب براى امام زين العابدين روايت مىكند . بعد از ظهرِ مثل امروزى را - كه يازدهم بود - عمر سعد با لشكريان خودش براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود در كربلا ماند . ولى بدنهاى اصحاب أبا عبد اللَّه همان‌طور ماندند . بعد اسرا را حركت دادند ( مثل امشب كه شب دوازدهم است ) ، يكسره از كربلا تا كوفه كه تقريباً دوازده فرسخ است . ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند . اينها را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلًا خواب به چشمش نرفته است . سرهاى مقدس را قبلًا بريده بودند . تقريباً دو ساعت بعد از طلوع آفتاب در حالى كه اسرا را وارد كوفه مىكردند دستور دادند سرهاى مقدس را به استقبال آنها ببرند كه با يكديگر بيايند . وضع عجيبى است غير قابل توصيف ! دم دروازهء كوفه ( دختر على ، دختر فاطمه اينجا تجلى مىكند ) اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها ، خطابه‌اى مىخواند . راويان چنين نقل كرده‌اند كه در يك موقع خاصى زينب موقعيت را تشخيص داد : « وَ قَدْ اوْمَأَتْ » دختر على يك اشاره كرد . عبارت تاريخ اين است : « وَ قَدْ أَوْمَأَتْ الَى الناسِ انْ اسْكُتوا فَارْتَدَّتِ الْانْفاسُ وَ سَكَنَتِ