پرش به محتوای اصلی

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحه 384

پدیدآورندگان:

ص۳۸۴
نازك انديش بودند ، با فكر و عقل نيرومند خود معارف شيعى را بالاتر بردند و به آن رنگ اسلامى دادند . برتراند راسل در جلد دوم كتاب تاريخ فلسفهء غرب بر اين اساس اظهار نظر مىكند . راسل همچنانكه مقتضاى طبيعت و يا عادت اوست ، بى ادبانه اين مطلب را ادا مىنمايد . البته او در ادعاى خود معذور است ، زيرا او فلسفهء اسلامى را اساساً نمىشناسد و كوچكترين آگاهى از آن ندارد تا چه رسد كه بخواهد مبدأ و منشأ آن را تشخيص دهد . ما به طرفداران اين طرز فكر مىگوييم : اولًا نه همهء شيعيان ايرانى بودند و نه همهء ايرانيان شيعه بودند . آيا محمدبن يعقوب كلينى و محمدبن على بن حسين بن بابويه قمى و محمدبن ابيطالب مازندرانى ايرانى بودند ، اما محمدبن اسماعيل بخارى و ابوداود سجستانى و مسلم بن حجاج نيشابورى ايرانى نبودند ؟ آيا سيد رضى كه جمع آورى كنندهء نهج البلاغه است ايرانى بود ؟ آيا فاطميين مصر ايرانى بودند ؟ . . . چرا با نفوذ فاطميين در مصر فكر فلسفى احيا مىشود و با سقوط آنها آن فكر مىميرد و سپس به وسيلهء يك سيد شيعهء ايرانى مجدداً احيا مىشود ؟ ! . حقيقت اين است كه سلسله جنبان اين طرز تفكر و اين نوع تمايل ، فقط و فقط ائمهء اهل بيت عليهم السلام بودند . همهء محققان اهل تسنن اعتراف دارند كه على عليه السلام حكيم اصحاب بود و عقل او با مقايسه با عقول ديگران نوع ديگر بود . از ابوعلى سينا نقل شده كه مىگويد : كان على عليه السلام بين اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله كالمعقول بين المحسوس . يعنى على در ميان ياران رسول خدا مانند « كلى » در ميان « جزئيات محسوسه » بود و يا مانند « عقول قاهره » نسبت به « اجسام ماديه » بود . بديهى است كه طرز تفكر پيروان چنين امامى با مقايسه با ديگران تفاوت فاحش پيدا مىكند . احمد امين و برخى ديگر دچار توهمى ديگر شده‌اند . آنان در انتساب اين نوع كلمات به على عليه السلام ترديد كرده‌اند و مىگويند عرب قبل از فلسفهء يونان با اين نوع بحثها و تجزيه و تحليل‌ها و موشكافىها آشنا نبود ؛ اين سخنان را بعدها آشنايان با