از اينجا انسان ارزش حرف قرآن را مىفهمد كه «
هُدىً لِلْمُتَّقِينَ »
« 1 » . هميشه مىگويند يعنى چه « هدى للمتقين » ؟ ! يعنى تا انسان به آن تقواى فطرى خودش باقى نباشد به اين سو نمىآيد . در آن سو هم «
كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ »
« 2 » مىشود ، يعنى هرچه انسان بيشتر سقوط اخلاقى پيدا كند بيشتر دور مىشود ، بعد كارش به انكار و الحاد مىرسد : «
ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ »
« 3 » .
اتفاقاً يك نظريهء ديگر كه درست عكس اين نظريه است بيشتر قابل توجه و تأمل است تا اين نظريه . بعضى مىگويند دين كسى را نساخته ، يعنى خوب نساخته ؛ هميشه خوبها چون خوب هستند به طرف دين مىروند ؛ از بس كه ديدهاند افرادى به سوى دين گرايش دارند كه آن ارزشهاى انسانى در آنها زنده است نه آنهايى كه در درهء حيوانيت سقوط كردهاند .
به هر حال اين يك فرضيهء مزخرفى است كه جناب فويرباخ در اينجا [ دارد . مىگويد ] حال كه اينطور است پس انسان در اثر گرايش به خدا و دين از خودش بيگانه شده است . براى اين كه انسان به خودش بازگردد بايد خدا و دين را كنار بگذارد تا به خودش ايمان پيدا كند و به خدايى جز خودش معتقد نباشد و خداى خودش را « خودش » بشناسد ، كه مقصود از « خداى خودش » يعنى آنچه كه اين فضيلتها و كمالات در او وجود دارد . آن ذات مستجمع جميع صفات كماليه را خودش بداند نه چيز ديگر و آنچه بايد او را بپرستد ، او را عبادت كند ، در مقابل او تسليم باشد ، همان خودش باشد ، يعنى همان جنبههاى متعالى وجود خودش نه چيزهاى ديگر .
تا اينجا مرحلهء اول گرايش از ايده آليسم هگل به ماترياليسم ماركس است كه به وسيلهء فويرباخ انجام شده كه نه تنها گرايش از ايده آليسم به ماترياليسم است ، ضمناً گرايش به اومانيزم هم هست ، يعنى گرايش به ماترياليسمى كه ضمناً ماترياليسم اومانيست هم هست يعنى انسانگرا هم هست .
- بنابراين اگر رأيشان اين باشد بايد يك مصداق كاملى كه داراى اين دو جنبه هم باشد فرض كنند و وجود خارجى به آن بدهند ؛ آيا چنين مىكنند ؟
استاد : بله ، مىگويند انسان سوسياليست .
هامش
( 1 ) بقره / 2 .
( 2 ) مطففين / 14 .
( 3 ) روم / 10 .