بايد بپذيرى . عمرو سوگند ياد كرد كه نخواهم پذيرفت . مهدى پسر و وليعهد منصور حاضر در مجلس بود و از اين جريان ناراحت شد و گفت : يعنى چه ؟ تو در مقابل سوگند خليفه سوگند ياد مىكنى ؟ ! عمرو از منصور پرسيد : اين جوان كيست ؟ گفت :
پسرم و وليعهدم مهدى است . گفت : به خدا قسم كه لباس نيكان بر او پوشيدهاى و نامى روى او گذاشتهاى ( مهدى ) كه شايستهء آن نام نيست و منصبى براى او آماده كردهاى كه بهره بردارى از آن مساوى است با غفلت از آن . آنگاه عمرو رو كرد به مهدى و گفت : بلى برادرزاده جان ، مانعى ندارد كه پدرت قسم بخورد و عمويت موجبات شكستن قسمش را فراهم آورد . اگر بنا بشود من كفارهء قسم بدهم يا پدرت ، پدرت تواناتر است بر اين كار . منصور گفت : هر حاجتى دارى بگو . گفت : فقط يك حاجت دارم و آن اين كه ديگر پى من نفرستى . منصور گفت : بنابراين مرا تا آخر عمر ملاقات نخواهى كرد . گفت : حاجت من هم همين است . اين را گفت و با قدمهاى محكم توأم با وقار راه افتاد . منصور خيره خيره از پشت سر نگاه مىكرد و در حالى كه در خود نسبت به عمرو احساس حقارت مىكرد ، سه مصراع معروف را سرود :
كلكم يمشى رويد .
كلكم يطلب صيد .
غير عمرو بن عبيد « 1 » .
اين عمرو بن عبيد همان كسى است كه هشام بن الحكم بهطور ناشناس وارد مجلس درسش شد و از او در باب امامت سؤالاتى كرد و او را سخت مجاب ساخت .
عمرو بن عبيد از قوت بيان پرسش كنندهء ناشناس حدس زد كه او هشام بن الحكم است . بعد از شناسايى نهايت احترام را نسبت به او به عمل آورد « 2 » اينها كه برشمرديم طبقهء اول و دوم متكلمين ايرانى اهل تسنن مىباشند . در طبقات و قرون بعد متكلمين سنى مذهب زيادى از ايران برخاستهاند و ما بهطور اختصار نام عدهاى را به ترتيب قرون مىبريم ، از قبيل :
ابوالحسين احمد بن يحيى بن اسحاق راوندى كاشانى و ابن المنجم نديم الموفق و المكتفى باللَّه كه خود از نوادههاى يزدجرد ساسانى بوده است و ابوالقاسم كعبى
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن خلكان ، ج 3 / ص 131 و 132 .
( 2 ) . كافى ، چاپ آخوندى ، ج 1 / ص 170 .