خواب بلند مىشوم و چشمم را مىمالم ، بينى كسى را كه مقابل من ايستاده دو تا مىبينم ، چشمش را چهار تا مىبينم ، و مىگويى اين اشتباه است ، آيا مىدانى كه اشتباه است يا احتمال مىدهى كه اشتباه است ؟ مىگويد : نه ، مىدانم كه اشتباه است ، او كه دو تا كلّه يا دو تا بينى ندارد . پس تو خودت اين خطا را با يك يقين پيدا كردى ، تو چطور مىگويى من به معرفت دست نيافتم ؟ ! اين خودش يك معرفت است . وقتى مىگويى عقل در فلان جا اشتباه كرده است ، با جزم مىگويى اشتباه كرده ، يعنى مىدانم كه اشتباه كرده است ، پس به حقيقت رسيدهاى . انسان تا به يك حقيقت نرسيده باشد اشتباه بودن نقطهء مقابل را نمىفهمد .
بنابراين چنين بايد گفت : انسان در بعضى از ادراكات خود اشتباه مىكند و حال آنكه جزما در بعضى از ادراكات خود اشتباه ندارد . پس بايد مسئله را تقسيم كنيم ، بايد دنبال يك معيار برويم ، ببينيم آيا مىتوانيم با يك معيارى آن مواردى را كه اشتباه مىكنيم به يك شكل اصلاح كنيم يا نه ؟ چرا به دليل اينكه در بعضى موارد خطا مىكنيم منكر اصل شناخت بشويم ؟ ! چرا آن مواردى كه خطا مىكنيم و مواردى كه شك نداريم كه خطا نمىكنيم ( مثل همان جايى كه مىفهميم خطا كردهايم ) [ هر دو را يكسان بدانيم ؟ ! ] اين حرف آقاى پيرهون نظير شعر سعدى مىشود :
چو از قومى يكى بىدانشى كرد * نه كه را منزلت ماند نه مه را
نمىبينى كه گاوى در علفزار * بيالايد همه گاوان ده را
اينها در مسائل اجتماعى درست است كه اگر چند نفر از يك جامعهاى ، از يك صنفى - مثلًا صنف روحانى - اشخاص بدكار و بد عمل درآمدند ، آبروى ديگران هم مىرود ؛ و الّا معنى ندارد كه زيدى گناه كند و ما يقهء عمرو را بگيريم :
گنه كرد در بلخ آهنگرى * به ششتر زدند گردن مسگرى
پارهاى از ادراكات ما اشتباه است ، پارهاى ديگر قطعا درست است ؛ برويم سراغ چارهء ادراكات غلط . اينجاست كه علم منطق به وجود آمد . علم منطق ، علمى است كه [ پايهء ] نظريهء شناخت است ؛ يعنى در همين نظريهء امكان شناخت و عدم امكان شناخت ، آنكه گفت شناخت ناممكن است ، حسابش را يكسره كرد و آنكه گفت شناخت ممكن است ، دنبال يك معيار رفت براى اينكه شناخت غلط را از