پس در باب اتحاد عاقل و معقول در مورد علم نفس به غير ، سخن اين است كه رابطهء نفس با علمهاى خودش از قبيل رابطهء جسم با اعراض خودش نيست .
نفس خودش در همهء مراتب علم خودش وجود دارد و اين سخن معنايش اين است كه همهء مراتب علم مراتب نفسند ، پس هر مقدار بر معلومات ما اضافه بشود اين نفس ماست كه توسعه پيدا مىكند . آن وقت معناى حرف بوعلى و امثال بوعلى چه مىشود ؟
مقايسهء نظريه بوعلى و نظريه ملاصدرا
معناى حرف بوعلى اين مىشود كه جوهر نفس انسان از ابتداى كودكى تا لحظهء مرگ ثابت باقى مىماند ؛ جوهر نفس خود بوعلى از آن ساعت اول كه از مادر متولد شد تا لحظهاى كه مرد همان بود كه بود ، فقط يك اضافاتى بر دوش او بار شده بود و
هامش
كه انجام مىگيرد كه اين صورت معلومه وارد ذهن مىشود . . .
استاد : « صورت معلومه » با « علم » ، ديگر دو چيز نيست .
- بنده هم همين را مىخواستم بفهمم كه اين سه عامل چطور سه عامل مىشوند .
استاد : يك عامل « معلوم » است يعنى وجود عينى « معلوم » است كه آن را گذاشتيم كنار ، يك عامل ذات عالم است و يك عامل « صورت معلومه » است كه با علم يكى است .
- پس جنابعالى اين « صورت معلومه » را با « علم » يكى مىدانيد ، يعنى اين عمل « علم » با « صورت معلومه » يكى است .
استاد : بله ، علم همانى است كه به آن « معلوم بالذات » مىگوييم . علم را وقتى در مقابل شىء خارجى قرار مىدهيم به آن مىگوييم « علم » و به شىء خارجى مىگوييم « معلوم » ، ولى وقتى كه به مرحلهء ديگر توجه مىكنيم و مىبينيم آن شىء خارجى كه براى من معلوم است به تبع « اين » معلوم است ، يعنى واقعا من دارم « اين » را مىبينم و ديدن من « اين » را ديدن « او » است - مثل كسى كه آينه را مىبيند و صورتى را كه در آينه است مىبيند ولى همين كه آن صورت را مىبيند مثل اين است كه آن شىء را هم ديده است ( كه حالا با حسابهاى فيزيكى كه در اينجا هست كار نداريم ؛ ما اين مثالها را براى تفهيم مطلب ذكر مىكنيم ) - در اين صورت مىبينيم كه اين معلومات بالذات ما همان علم ماست . پس در اينجا كه ما مىگوييم « معلوم » مقصود خود « علم » است نه چيز ديگر .
پس در اينجا « اتحاد علم و معلوم » است ؛ در اينجا « اتحاد عالم و معلوم » است به معناى اتحاد عالم با علم خودش .