مىگويد اين مطلب اصلا تصور ندارد .
حرفى است كه تقريبا امروز يك امر مسلّم است كه رنگ اصلا در خارج وجود ندارد ، رنگ را ذهن ما ساخته است ؛ صوت هم در خارج وجود ندارد ، صوت را هم ذهن ما ساخته است ؛ قهرا بو و طعم هم وجود ندارد ؛ هيچيك از اينها وجود ندارد « 1 » .
اين حرفى است كه علم جديد مىگويد . تا قبل از پيدايش علم جديد ، اين فرضيه مطرح نبوده است . « 2 » بايد بگوييم در اينجا تضاد علم و فلسفه است . اكنون بايد ببينيم
هامش
( 1 ) . - اينكه مىگوييم « وجود ندارد » منظور اين نيست كه واقعا در خارج وجود دارد يا وجود ندارد ، بلكه منظور اين است كه وقتى ما مىگوييم « صوت » يعنى آنچه كه به گوش ما مىخورد و وقتى كه مىگوييم « شم » يعنى آنچه كه به دماغ و بينى ما مىخورد و بنابراين اصلا شرط وجودش حاسهء ماست .
استاد : اينكه شرط وجودش حاسهء ماست كه درست است ، ولى آيا همين طورى كه ما آن را درك مىكنيم در بيرون ذهن ما وجود دارد يا نه ؟
- خدا مىداند .
استاد : بحث ما نيز همين است .
( 2 ) . البته اين فرضيه كه مثلا در شبها رنگ وجود ندارد ، در قديم بوده است ولى خيلى كم و به ندرت . در كلمات بوعلى هم به صورت نقل قول هست كه بعضىها گفتهاند در شب هيچ چيز رنگ ندارد .
- يعنى همهاش سياه است .
استاد : اصلا رنگ ندارد نه اينكه همهاش سياه است . هيچ چيز رنگ ندارد و وقتى كه نور پيدا مىشود رنگ پيدا مىشود . منتها آنها نمىگفتند كه خود نور هم هيچ چيز نيست ، مىگفتند نور كه مىآيد اين رنگ را پخش مىكند روى اشياء ولى الآن اين رنگ در خارج ذهن ما وجود دارد . امروز مىگويند نه ، حتى نور هم رنگ ندارد .
- تموّج است .
استاد : بله ، مىگويند نور تموج است .
- شبها اصلا رنگ همه چيز سياه است .
استاد : آن كه اصلا رنگ نيست .
- بالاخره سياهى هم يك رنگى است .
- فرق دارند .
استاد : بله .
- بالاخره سياهى هم يكى از رنگهاست .
- يكى از رنگهاست در عرف عامه ، نه به اين معنا .
- حالا اين باز يك بحث فلسفى مىشود .
استاد : خير ، در شبها ما نمىبينيم ، نه اينكه مىبينيم و سياهى مىبينيم . در شبها يعنى وقتى كه نور نيست انسان چيزى را نمىبيند نه اينكه همهء اشياء را سياه مىبيند . الآن كه مثلا ما اين شىء را سياه مىبينيم تصويرى از اين شىء در پرتو نور در ذهن ما پيدا مىشود كه