هامش
موطن خارج هست ؛ و اينكه مىگوييم او در موطن خارج هست ، اين به اصطلاح « ضيق خناق » است كه اينطور تعبير مىكنيم ؛ مقصود اين است كه او همان چيزى است كه خارجيت را تشكيل مىدهد .
- يعنى در اين مورد هيچ تمايزى بين آنچه كه در ذهن وجود دارد و آنچه كه در خارج است گذاشته نمىشود ؟
استاد : تمايز اين است كه در دو موطن است : وجودى در اينجا دارد و وجودى در آنجا ، يا ظهورى در اينجا دارد و ظهورى در آنجا ، يا آثارى در اينجا دارد و آثارى در آنجا ، ولى « اين » است ؛ يعنى همين نفس ماهيت كه الآن يك وجود در ذهن شما دارد عين همين است كه در خارج است ؛ يعنى آن چيزى كه در خارج است و منشأ آثار است همين است و وراى اين چيزى نيست .
- آن وقت اينها وقتى مىگويند « انسان هست » وجود را چگونه در نظر مىگيرند ؟
استاد : « انسان هست » از نظر آنها يعنى اينكه انسان ذاتى است كه از او ذهن انتزاع مىكند هستى را . اصالت ماهيتى مىگويد وقتى مىگوييم « انسان هست » يعنى انسان در خارج ذاتى است كه اين ذات به حيثى است كه ذهن وقتى او را تصور مىكند از او هستى را انتزاع مىكند . مىگويند كه انسان ذاتى است در خارج كه داراى آثار است و آثار همه مال اين ذاتى است كه شما تصور مىكنيد ، كه اين ذات به نحوى است و به گونهاى است كه هر گاه ذهن او را تصور كند براى او وجود انتزاع مىكند ، يعنى براى او يك مفهوم جديد و يك مفهوم ثانوى انتزاع مىكند . پس به تعبير آنها ديگر مسأله اين جور نيست كه ماهيت قالبى است كه ذهن ما از خارج گرفته است .
- آن وقت خود آنها چه مىگويند ؟
استاد : آنها اين را نمىگويند ؛ مىگويند اصلا ذهنى باشد يا نباشد ، اين ذات ، نفس خارج است . منتها اين ذاتى كه نفس خارج است ذهن كارش اين است كه اگر آن را تصور كند وجود را هم برايش انتزاع مىكند . ولى حالا اگر ذهن هم نباشد وجود را هم انتزاع نمىكند . ولى اين ذات به هر حال متن خارج است و آثار هم مال اين است ؛ يعنى اگر شما فرض كنيد كه ذهن نبود و ما مىتوانستيم با خارج متحد شويم به نحو علم حضورى ، اصلا وجودى در كار نبود ولى ذاتها بودند . « بودن » هم كه مىگوييم تعبير ذهن ماست و الّا مقصود اين است كه آن وقت فقط اين ذاتها و آثار اين ذاتها را مىديديم و بس ؛ چيزى را كه نمىديديم وجود بود .
- در اصالت وجود ما مىگوييم وجود قابل تعريف نيست ، آن وقت در اصالت ماهيت ، ماهيت را تعريف مىكنيم ؟
استاد : اينكه مىگوييم وجود قابل تعريف نيست يعنى مفهوم وجود بديهى است .
- آيا ماهيت را هم آنها بديهى مىدانند ؟
استاد : نه ، ماهيت بديهى نيست .
- پس ماهيت را چه جور تعريف مىكنند ؟
استاد : مىگويند ماهيت آن چيزى است كه وجود را بر آن حمل مىكنيد و يا آن چيزى است كه در جواب « چيستى » واقع مىشود .
- آيا قابل تعريف است ؟