بالاخره يك ترتيبى دارد . پس نظم يعنى ترتيب .
شكل هم همين طور است . اين كتاب الآن شكلى دارد . اگر اين شكل را نمىداشت چطور مىشد ؟ آيا اساساً شكل نداشت ؟ يا باز هم شكلى داشت ولى شكل ديگرى ؛ اين شكل نبود ولى شكل ديگرى بود ، بالاخره بىشكل نبود .
ممكن است به شما بگويند : اينكه شما نظم را همان ترتيب مىدانيد ، [ هيچ مجموعهاى بىترتيب نمىشود ، ] اگر اين ترتيب نبود ، ترتيب ديگرى مىبود . هر جور كه باشد بالاخره يك ترتيبى دارد . پس اين نظم چيست كه از وجود او به وجود ناظم استدلال مىكنيد ؟ اين حرف را زياد مىزنند .
تعريف « نظم » در ارتباط با علت غائى است
اين هم جوابش واضح و روشن است . اينها نظم و ترتيب را از نظر رابطهء شئ با علل گذشتهاش حساب مىكنند ، يعنى با علل فاعلى آن . تعبير علمى مطلب را چنين مىگويند كه درعالم ، علت و معلول است ؛ علت و معلول را كسى انكار ندارد . قاعدهء علت و معلول مشترك ميان همهء مسلكهاست . الآن در اين عالم يك سلسله علتها هستند كه يك سلسله معلولها را ايجاد كردهاند ، حالا اگر اين سلسلهء علتها نبودند يك سلسله علتهاى ديگر بود با يك سلسله معلولهاى ديگر . خوب ، باز آن هم خودش يك جور نظم بود و باز يك نوع ترتيبى بود . يك نوع نظم يعنى رابطهء علت و معلول . پس اين چيست و چگونه است كه فرض مىكنند كه جهان ممكن بود اين جور باشد و ممكن بود جور ديگر باشد ، و الآن چون اين جور است نظم است و اگر جور ديگر مىبود نظم نبود .
سؤال : جور ديگر چطور فرض مىشود كه بگوييم اگر اين جور نبود جور ديگرى بود ؟ استاد : اين هم همان را مىگويد ؛ مىگويد هر جور ديگرى بگوييد ، باز هم نظم است .
- يك چنين چيز مبهمى را به طور احتمال مىگويد .