موجبهء كليه ، سالبهء جزئيه است و نقيض سالبهء كليه ، موجبهء جزئيه است » به اين معنى است كه اينها « قائم مقام » نقيض مىباشند و در حكم نقيض مىباشند ؛ نقيض واقعى هر چيز رفع آن چيز است ؛ يعنى دو چيزى كه مفاد يكى عيناً رفع ديگرى باشد نقيض يكديگرند . عليهذا نقيض « كلُّ إنسانٍ حيوانٌ » كه موجبهء كليه است « ليسَ كلُّ إنسانٍ حيواناً » است و اگر مىگوييم « بعضُ الإنسانِ ليسَ بِحِيوانٍ » نقيض او است ، مقصود اين است كه در حكم نقيض است .
و همچنين نقيض « لا شىءَ مِن الإنسانِ بِحَجَر » كه سالبهء كليه است « ليسَ لا شىء مِنَ الإنسانِ بِحَجَر » است و اگر مىگوييم « بعضُ الإنسانِ حَجَر » نقيض آن است ، به معنى اين است كه در حكم نقيض است .
حالا كه نقيض واقعى هر قضيه را به دست آورديم مىگوييم كه اندك توجه روشن مىكند كه محال است در آنِ واحد يك قضيه و نقيض آن هر دو صادق و يا هر دو كاذب باشند و اين يك امر بديهى است . آيا كسى كه مثلًا مدعى است « اصل تناقض محال نيست » قبول مىكند كه خود اين قضيه با نقيضش هر دو صادق و يا هر دو كاذب باشند ؟ ! يعنى هم اصل تناقض محال باشد و هم محال نباشد ، و يا نه اصل تناقض محال باشد و نه محال نباشد . بهتر است ما بيان قدما را درباره امّ القضايا بودن اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين نقل كنيم تا مطلب بهتر روشن شود .
ما وقتى كه دربارهء يك قضيه مىانديشيم ، مثلًا هنگامى كه درباره تناهى ابعاد عالم مىانديشيم ، يكى از سه حالت در ما پديد مىآيد :
1 . شك مىكنيم كه آيا عالم متناهى است يا نه ؟ يعنى دو قضيه در جلو ذهن ما خودنمايى مىكند :
الف . عالم متناهى است .
ب . عالم متناهى نيست .
اين دو قضيه مانند دو كفّهء ترازو ، متعادل در برابر هم در ذهن ما قرار مىگيرند ، نه قضيهء اول مىچربد و نه قضيهء دوم ؛ يعنى دو احتمال متساوى در مورد اين دو قضيه داريم و نام اين حالت ما « شك » است .
2 . گمان پيدا مىكنيم به يكى از دو طرف ، يعنى احتمال يك طرف مىچربد ؛ مثلًا احتمال اينكه عالم متناهى باشد مىچربد ، و يا بر عكس . در اين صورت آن حالت رجحان ذهن خود را « ظن » يا « گمان » مىناميم .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 81
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨١