« هيچ كس نيست كه نسبت به دينى نيازمند نباشد و حدودى براى جهتيابى و موضوعى براى دلبستگى خويش نخواهد . او خود ممكن است از مجموعهء معتقداتش به عنوان دين ، ممتاز از عقايد غير دينى آگاه نباشد ، و ممكن است بر عكس ، فكر كند كه هيچ دينى ندارد و معناى دلبستگى خود را به غاياتى ظاهرا غير دينى مانند قدرت و پول يا كاميابى ، فقط نشانهء علاقه به امور عملى و موافق مصلحت بداند . مسأله بر سر اين نيست كه انسان دين دارد يا ندارد ، بلكه اين است كه كدام « دين » را دارد . » ( 1 )
مقصود اين روانشناس اين است كه انسان ، بدون تقديس و بدون پرستش نمىتواند زندگى كند ، فرضا خداى يگانه را نشناسد و نپرستد ، چيزى ديگر را به عنوان حقيقت برتر خواهد ساخت و او را موضوع ايمان و پرستش خود قرار خواهد داد .
پس چون ضرورت دارد بشر ايده و آرمان و ايمانى داشته باشد ، و از طرفى ايمان مذهبى تنها ايمانى است كه قادر است بشر را زير نفوذ واقعى خود قرار دهد ، و از طرف ديگر انسان به حكم سرشت خويش در جستجوى چيزى است كه آن را تقديس و پرستش كند ، تنها راه اين است كه ايمان مذهبى را تقويت كنيم .
قرآن كريم اوّلين كتابى است كه اوّلا در كمال صراحت ، ايمان مذهبى را نوعى هماهنگى با دستگاه آفرينش خوانده است :
أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ( 2 )
.
آيا چيز ديگرى جز دين خدا را جستجو مىكنند و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است سر بر فرمان اوست .
و ثانيا ايمان مذهبى را جزء سرشت انسانها معرّفى كرده است :
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها ( 3 )
.
حقگرايانه روى خود را به سوى دين كن ، همان كه سرشت خدايى است كه مردم را بر آن سرشته است .
هامش
( 1 ) . روانكاوى و دين .
( 2 ) . آل عمران / 83 .
( 3 ) . روم / 30 .