تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
براى خودنمايى نمىيافتند . ماده براى پذيرش حيات ، از لحاظ مكان ، ظرفيت محدودى دارد ولى از لحاظ زمان ظرفيتش نامتناهى است . اين جالب است كه جرم عالم هر اندازه از نظر فضا وسيع باشد ، وسعتى هم از لحاظ زمان دارد و هستى در اين بعد نيز گسترشى بىنظير دارد . خيّام كه خود از ايرادگيران از مرگ است ( البته منسوب به او است ) نكته‌اى را يادآور مىشود كه ضمنا جواب به اعتراضهاى خود اوست . مىگويد :
از رنج كشيدن ، آدمى حرّ گردد * قطره چو كشد حبس صدف ، در گردد گر مال نماند سر بماناد بجاى * پيمانه چو شد تهى ، دگر پر گردد
از تهى شدن پيمانه نبايد انديشه كرد ، كه بار ديگر ساقى پيمانه را پر مىكند . هم او مىگويد :
برخيز و مخور غم جهان گذران * بنشين و دمى به شادمانى گذران در طبع جهان اگر وفايى بودى * نوبت به تو خود نيامدى از دگران
شاعر ، اين جهت را به حساب بىوفايى دنيا مىگذارد ؛ آرى ، اگر تنها همين شخصى كه اكنون نوبت اوست مقياس باشد بايد بىوفايى ناميده شود ؛ اما اگر حساب ديگران را هم كه بايد بيايند و دورهء خود را طى كنند بكنيم نام عوض مىشود و بجاى بىوفايى بايد بگوييم انصاف و عدالت و رعايت نوبت . اينجا ممكن است كسى بگويد قدرت خداوند ، غير متناهى است ؛ چه مانعى دارد كه هم اينها كه هستند براى هميشه باقى بمانند و هم براى آيندگان فكر جا و زمين و مواد غذايى بشود ؟ ! اينها نمىدانند كه آنچه امكان وجود دارد از طرف پروردگار افاضه شده و مىشود ، آنچه موجود نيست همان است كه امكان وجود ندارد . فرض جاى ديگر و محيط مساعد ديگر به فرض امكان ، زمينهء وجود انسانهاى ديگرى را در همانجا فراهم مىكند ، و باز در آنجا و اينجا اشكال سر جاى خود باقى است كه بقاء افراد و دوام آنها راه وجود و ورود را بر آيندگان مىبندد . اين نكته ، مكمّل پاسخى است كه تحت عنوان « مرگ ، نسبى است » ياد كرديم . حاصل جمع اين دو نكته اين است كه مادّهء جهان با سير طبيعى و حركت جوهرى خويش ، گوهرهاى تابناك روحهاى مجرّد را پديد مىآورد ؛ روح مجرّد ، مادّه را رها