تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
آنها را بدى تشكيل داده و هيچ‌گونه خوبى در آنها نيست ، و خوبيها نيز به نوبهء خود ، دسته‌اى ديگرند جدا و متمايز از بديها . خوبى و بدى آميخته بهمند ؛ تفكيك‌ناپذير و جدا ناشدنى هستند . در طبيعت ، آنجا كه بدى هست خوبى هم هست ، و آنجا كه خوبى هست همانجا بدى نيز وجود دارد . در طبيعت ، خوب و بد چنان با هم سرشته و آميخته‌اند كه گويى با يكديگر تركيب شده‌اند اما نه تركيبى شيميايى ، بلكه تركيبى عميق‌تر و لطيف‌تر ، تركيبى از نوع تركيب وجود و عدم . وجود و عدم در خارج دو گروه جداگانه را تشكيل نمىدهند . عدم ، هيچ و پوچ است و نمىتواند در مقابل هستى ، جاى خاصى براى خود داشته باشد ، ولى در جهان طبيعت كه جهان قوّه و فعل ، و حركت و تكامل ، و تضادّ و تزاحم است همانجا كه وجودها هستند عدمها نيز صدق مىكنند . وقتى از « نابينايى » سخن مىگوييم نبايد چنين انگاريم كه « نابينايى » شىء خاص و واقعيّت ملموسى است كه در چشم نابينا وجود دارد . نه ، « نابينايى » همان فقدان و نداشتن « بينايى » است و خود ، واقعيّت مخصوصى ندارد . خوبى و بدى نيز همچون هستى و نيستى است ، بلكه اساساً خوبى عين هستى ، و بدى عين نيستى است . هر جا كه سخن از بدى مىرود حتما پاى يك نيستى و فقدان در كار است . « بدى » يا خودش از نوع نيستى است و يا هستيى است كه مستلزم نوعى نيستى است ، يعنى موجودى است كه خودش از آن جهت كه خودش است خوب است و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستى است ، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستى است بد است نه از جهت ديگر . ما ، نادانى ، فقر و مرگ را بد مىدانيم . اينها ذاتا نيستى و عدمند . گزندگان ، درندگان ، ميكروبها و آفتها را بد مىدانيم . اينها ذاتاً نيستى نيستند ، بلكه هستيهايى هستند كه مستلزم نيستى و عدمند . « نادانى » فقدان و نبودن علم است . علم ، يك واقعيّت و كمال حقيقى است ، ولى جهل و نادانى ، واقعيّت نيست . وقتى مىگوييم : « نادان ، فاقد علم است » چنين معنى نمىدهد كه وى صفت خاصى به نام « فقدان علم » دارد و دانشمندان آن صفت را ندارند . دانشمندان قبل از اينكه دانش بياموزند ، جاهلند ؛ زمانى كه تحصيل علم مىكنند چيزى از دست نمىدهند ، بلكه منحصراً چيزى بدست مىآورند . اگر نادانى ، يك واقعيّت حقيقى بود ، تحصيل علم چون همراه با از دست دادن نادانى است صرفاً تبديل يك صفت به صفت ديگر مىبود ، درست مانند آنكه جسمى ، شكل و كيفيّتى را از دست مىدهد و شكل و كيفيّت ديگرى پيدا مىكند . « فقر » نيز بىچيزى و نادارى است نه دارايى و موجودى . آنكه فقير است چيزى