ابن اثير نويسد :
فاطمه دختر حسين كه از سكينه بزرگتر بود گفت :
- يزيد دختران پيغمبر و اسيرى ؟ يزيد گفت :
- نه برادرزاده من اين كار را خوش نداشتم .
- حلقهء گوشوارهاى هم براى ما نگذاشتند .
- بيشتر از آنچه از شما گرفتهاند بشما خواهم داد « 1 »
زبيرى نويسد :
مردى شامى برخاست و گفت اين زنان بر ما حلالند . على بن الحسين گفت :
- دروغ گفتى تو چنين حقى ندارى مگر اينكه از ملت ما بيرون به روى .
يزيد لختى سر در پيش انداخت ، سپس على بن الحسين را گفت اگر دوست دارى ميتوانى نزد ما بمانى و اگر نه ترا به مدينه مىفرستم . « 2 »
اما نوشتهء ابن اثير نزديكتر به حقيقت ميماند كه گويد : پس از سخنان فاطمه مردى شامى برخاست و به يزيد گفت :
- اين دختر را به من بخش ! فاطمه به جامهء زينب آويخت و زينب گفت :
- دروغ گفتى و خوارمايه سخنى بر زبان آوردى ! نه تو چنين حقى دارى نه يزيد . يزيد در خشم شد و گفت :
- دروغ ميگوئى به خدا اين حق را دارم و اگر بخواهم ميكنم .
- هرگز خدا چنين حقى به تو نداده است ، مگر آنكه از ملّت ما بيرون به روى و دين ديگرى بگيرى !
- با من چنين سخن ميگوئى ؟ پدر و برادرت از دين بيرون رفتند !
- تو پدر و جدت به دين خدا و دين پدر و جد من هدايت شديد !
- دشمن خدا دروغ ميگويى !
- تو اميرى و به ستم دشنام ميدهى و بقدرت پادشاهى مينازى ! و سرانجام يزيد شرم كرد و خاموش شد « 3 »
هامش
( 1 ) . ابن اثير ج 4 ص 86
( 2 ) . نسب قريش ص 58
( 3 ) . ابن اثير ج 4 ص 86