[ تحليلى از روحيهء مردم شام و پندار آنان دربارهء اسيران ]
وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ
« 1 » شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان درآمد ، فرمانروايانى چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابو سفيان را به خود ديد . مردم اين سرزمين نه صحبت پيغمبر را دريافته بودند و نه روش اصحاب او را ميدانستند . تنى چند از صحابهء رسول خدا هم كه بدان سرزمين رفتند و سكونت جستند ، مردمانى بودند پراكنده از يكديگر و در عامّه نفوذى نداشتند . در نتيجه مردم شام كردار معاويه پسر ابو سفيان و پيرامونيان او را سنّت مسلمانى مىپنداشتند ، و چون صدها سال رژيم امپراتوران روم بر آنان حاكم بود ، و سيرت حكومتهاى دورهء اسلام را عادلانهتر از حكومتهاى پيشين ميديدند ، بر كارهاى آنان صحه مىگذاردند .
غرس النّعمه داستانى را در كتاب خود آورده است كه هر چند با طنز همانندتر است تا با واقعيت تاريخى ، نمايانگر قضاوت مردم شام در آن روزگار است . اين داستان را بخاطر اينكه نشان دهندهء گوشهاى از اجتماع بىخبر يكى از ايالتهاى مهم اسلامى در آن عصر است مىآورم :
عبد الله بن على گروهى از مشايخ شام را نزد سفّاح فرستاد كه اينان از خردمندان و دانايان اين سرزميناند و همه سوگند مىخورند ، ما نميدانستيم رسول الله جز بنى اميه خويشاوندى داشته است كه از او ميراث برد تا آنكه شما امير شديد « 2 » بنابراين شگفت
هامش
( 1 ) . روزى كه ستمكار دو دست خود را ميخايد ( الفرقان : 27 )
( 2 ) . الهفوات النادرة ص 371 ، مروج الذهب ج 2 ص 73