دعوت مىكنم . دريغم مىآيد كه تو به دوزخ روى . ركانه گفت : اسلام نيارم مگر آيت فرانمايى . فرمود كه خداى بر تو گواه است كه اگر آيت فرانمايم ، مرا اجابت كنى ؟
گفت : آرى . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نگاه در درخت كرد ، ديد كه شاخ و برگ « 1 » بسيار داشت . بدان درخت اشارت كرد و گفت : شكافته شو و يك نيمه پيش من آى . درخت شكافته شد و يك نيمه پيش آن حضرت آمد و بايستاد . ركانه گفت :
آيتى عظيم است كه فرا من نمودى . اگر بفرمايى تا باز جاى خود رود . پس آن حضرت بفرمود تا درخت بازگشت و با نيمهء خود پيوست . پس فرمود كه اجابت كن .
ركانه گفت : آيتى عظيم بود « 2 » ليكن كراهت مىدارم كه زنان و كودكان مدينه گويند كه من از ترس اجابت كردم و مردمان دانستهاند كه هرگز من نترسيدهام و هيچ كس پهلوى من بر زمين ننهاده است . اكنون گوسفندان خود فراگير و برو . آن حضرت فرمود : مرا به گوسفندان تو حاجت نيست . چون مسلمان نمىشوى بازگرديم .
ابو بكر و عمر حضرت رسول را طلب كردند از خانهء [ عايشه . عايشه ] « 3 » گفت : آن حضرت به جانب وادى اضم رفت . ايشان بر سر بالاها مىرفتند و به وادى مىنگريستند و مىترسيدند از ركانه كه به وادى فرو روند [ 18 - پ ] . پس چون ديدند كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - از آن وادى بر مىآمد ، پيش آمدند و گفتند : يا رسول اللّه ؛ تو مىدانى كه ركانه « 4 » قاتلترين مردمان و شجاعترين خلقان است و در تكذيب تو مبالغه مىنمايد . چگونه بدين وادى فرو شدى تنها ؟ آن حضرت تبسّمى فرمود و گفت : آخر نمىدانيد كه خداى تعالى فرموده است كه :
« وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ . . . »
« 5 » كسى را كه خداى تعالى نگاه دارد ، چگونه ترسد ؟ ! آنگه حكايت كرد ايشان را از آنچه رفته بود . تعجّب كردند [ و متحيّر شدند . ] « 6 »
فصل ششم در مدّت عمر وى و وفات وى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
عمر حضرت رسالت پناه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شصت و سه سال بود .
هامش
( 1 ) . ق : فرع .
( 2 ) . م : آيهء عظيم است .
( 3 ) . فاطمه .
( 4 ) . م : ندارد .
( 5 ) . مائده : 67 .
( 6 ) . م : ندارد .