يعقوبى دربارهء بيعت گرفتن مسلم بن عقبه از مردم مدينه مىنويسد : « مسلم بن عقبه پس از تسلط بر مدينه ، مردم آنجا را تحت فشار قرار داد كه با يزيد به اين صورت بيعت كنند كه آنها بندهء يزيد باشند ، و اين گونه بود كه مردى از قريش را مىآوردند و به او مىگفتند كه با يزيد بيعت كن كه تو و پدرت بندهء يزيد باشيد . اگر امتناع مىورزيد ، گردن او را مىزدند » . « 1 »
جنايتهايى كه مسلم پس از تسلط بر مدينه انجام داد ، به راستى بهتانگيز و تكاندهنده است .
ابن جوزى مىنويسد : « مسلم بن عقبه با جمع زيادى از مردم شام به سوى مدينه رفت و ( پس از تسلط ) سه روز تمام آنچه را در مدينه بود براى اهل شام حلال گرداند ( ! ) و عبد اللّه بن حنظله و بزرگان آنجا را كشت و اموال مردم را به غارت بردند و به نواميس آنان تجاوز نمودند . تعداد كشتهشدگان در مسجد پيغمبر آن قدر زياد بود كه مردم در ميان خون شناور بودند . تا جايى كه خون به قبر پيغمبر خدا رسيد و مسجد و حرم آن حضرت را پر كرد و همچنان شمشير در ميان آن مردم به كار برده مىشد و افراد به قتل مىرسيدند » . « 2 »
مرحوم سپهر مىنويسد : « چهار پايان را بر ستونهاى مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بستند و حيوانات در كنار قبر مطهر بودند و سه دفعه مدينه را غارت كردند . » « 3 »
طبرى مورخ مشهور اهل سنت مىنويسد : « مسلم بن عقبه سه روز تمام آنچه را در مدينه بود براى لشكر خود حلال گرداند . در نتيجه مردم آنجا را كشتند و اموال آنها را به غارت بردند و تمام صحابه را كه در مدينه بودند به ناله و زارى در آوردند . » « 4 »
ننگينترين رفتارى كه ارتش يزيد و مردم شام انجام دادند ، تجاوزهاى صريح و شرمگينى بود كه به نواميس و زنان و دختران مدينه نمودند و در نتيجه فرزندان نامشروع فراوانى از خود به جاى گزاردند تا جايى كه يعقوبى مىنويسد : « مسلم بن عقبه زنان مدينه را كه به منزلهء خانهء پيغمبر بود ، بر مردم شام حلال كرد . در نتيجه ، دختران و دوشيزگان آبستن شدند و بچه آوردند بدون آن كه پدران آنها شناخته شوند و هزاران نفر از زنان بىشوهر مدينه فرزند زاييدند » . « 5 »
هامش
( 1 ) - احمد بن ابى يعقوب بن جعفر العباسى : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 251 .
( 2 ) - سبط ابن جوزى : تذكرة الخواص ، ص 259 .
( 3 ) - ناسخ التواريخ ، حالات امام سجاد ( ع ) ، ج 3 ، ص 35 .
( 4 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 359 .
( 5 ) - احمد بن ابى يعقوب بن جعفر العباسى : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 250 .