بانويى سبزپوش
ضريحى مقدس
گلها را مىجويد و مىبويد
دستانى بىانگشت ، انگشتانى بىانگشتر
علقمهاى از اشك ، مىجوشد
( 4 )
كاروانى از داغ ، ناقههايى از آتش ، محملهايى در آستان انفجار
و اسيران اندوه - در كوچههاى غريب كوفه
و بلاغت خطبههاى آتشين
كز لبان بانويى سبزپوش
مىتراود ،
آتشفشانى دهان مىگشايد
اى دل
چهاده قرن اندوهت باد !
اگر لحظهاى از مظلوميت اين كاروان
باز بمانى