وعمرو بن العاص السّهمى را پيش پادشاه عمان فرستاد .
وسليط بن عمرو بر ملوك يمامه فرستاد .
وعلاء بن الحضرمي را پيش پادشاه بحرين « 1 » فرستاد .
[ وشجاع بن وهب الأسدي را به بر پادشاه شام فرستاد .
ومهاجر بن أبي اميّة المخزومي را به بر پادشاه يمن فرستاد .
وهمچنين ، ديگر رسولان را به ملوك عرب وعجم فرستاد ، وهمه را به اسلام دعوت كرد ] « 2 » . عليه الصّلاة والسّلام والتّحيّه « 3 » .
حكايت دوم - [ حكايت عبد اللّه بن أنيس ] « 4 »
عبد اللّه بن أنيس گفت : سيد ، عليه السلام ، مرا گفت : مىگويند كه خالد بن سفيان [ هذلى ] لشكرى در جانب نخله جمع مىكند كه به جنگ من آيد . برو وأو را هلاك كن . وعلامت وى آن است كه چون تو بيند ، لرزه در اندامش افتد .
پس شمشير حمايل كردم [ و ] برفتم به نخله . ودر حال كه خالد مرا ديد ، لرزه در اندامش افتاد وگفت : از كجا مىآيى ؟ گفتم : من از عربم * وشنفتم كه به جنگ محمد مىروى ، وبه مدد آمدم . گفت : راست گفتند كه من قصد محمد دارم . پس خالد را به چيزى مشغول كردم وسرش به شمشير برگرفتم . وبر اشتر نشستم وروى باز مدينه نهادم .
وچون به خدمت سيد ، عليه السلام ، رسيدم . گفت : چه كردى ، يا عبد اللّه ، كه فلاح در روى تو ظاهر است ؟ گفتم : دشمن خداى وپيغمبر را بكشتم . سيد ، عليه السلام ، فرمود : راست گفتى ، ومرا به خانه برد وعصايى به من داد وگفت : نگاه دار كه آن نشانهاى است ميان من وتو ، كه در قيامت پيدا شود . وعبد اللّه ، چون وفات مىيافت ، وصيت كرد كه آن عصا با وى در كفن پيچند « 5 » .
حكايت سوم - [ حكايت عمرو بن العاص كه سيد ، عليه السلام ، أو را به غزو ذات السّلاسل فرستاد ]
سيد ، عليه السلام ، عمرو بن العاص ، با جمعى از مهاجر وأنصار ، به غزو قبايل عرب فرستاد ، كه
هامش
( 1 ) . در أصل : يمن
( 2 ) . از سيره ، ص 1064 ، نقل شد .
( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1063 و 1064 ، آمده است .
( 4 ) . از سيره ، ص 1065 ، نقل شد .
( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1065 - 1068 ، آمده است . پس از اين حكايت ، ص 1068 و 1069 ، حكايت أسامة بن زيد كه به خطا مرداس بن نهيك را به قتل آورد ، آمده است .