وقريش پنجاه سوار فرستاده بودند تا احتياط « 1 » لشكر سيد ، عليه السلام ، كنند ، ولشكر اسلام ايشان را بگرفتند وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، بردند ، وجمله را خلاص فرمود .
وبعد از آن ، سيد ، عليه السلام ، عثمان بن عفّان ، رضى اللّه عنه ، را به مكة فرستاد ، به رسالت پيش قريش . چون برفت ورسالت گزارد وخواست تا بيرون آيد ، قريش گفتند : برو وطواف كعبه كن . عثمان ، رضى اللّه عنه ، گفت : من طواف نكنم تا أول سيد ، عليه السلام ، طواف كند . خشم كردند وأو را محبوس داشتند . وخبر به حضرت سيد ، عليه السلام ، آوردند « 2 » كه عثمان را بكشتند . پس سيد ، عليه السلام ، در زير درختى بنشست ولشكر را بخواند وبيعت باز كرد تا به جنگ قريش رود . واين بيعت را بيعة الرّضوان خوانند . قال تعالى :
إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ
« 3 » .
وچون بيعت تمام شد ، خبر رسيد كه عثمان را نكشتهاند . آنگاه سيد ، عليه السلام ، هر دو دست بياورد وگفت : ديگر دست من ، از بدل عثمان است . ودست راست بر دست چپ نهاد واز بدل عثمان بيعت كرد .
وقريش ، چون بدانستند كه سيد ، عليه السلام ، قصد جنگ دارد ، سهيل بن عمرو را به رسالت بفرستادند به خدمت سيد ، عليه السلام ، تا صلح كند به قرار آن كه امسال به مكة درنيايد .
وديگر التماسها * بكردند . سيد ، عليه السلام ، قبول فرمود ، گفت : يا علي ، صلحنامه بنويس . وعمر ، رضى اللّه عنه ، به صلح راضى نبود وگفت : با كافران چگونه صلح كنيم ؟ سيد ، عليه السلام ، فرمود :
أنا عبد اللّه ورسوله ، لن أخالف أمره ، ولن يضيّعنى « 4 » .
ودر صلحنامه بنوشت :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم .
سهيل گفت : من اين ندانم ، بنويس :
بسمك اللّهمّ .
سيد ، عليه السلام ، فرمود : يا علي ، همچنان كه وى مىگويد بنويس . وبنويس :
هذا ما صالح عليه محمّد رسول اللّه سهيل بن عمرو .
سهيل گفت : اگر من مىدانستمى كه تو پيغمبر خدايى ، چرا با تو جنگ مىكردم ؟ نام خود
و
هامش
( 1 ) . احتياط : محاصره كردن ، تفتيش وتجسس وجستجو وتفحص ( دهخدا )
( 2 ) . در أصل : آورند
( 3 ) . فتح 48 : 18 .
( 4 ) . گفت : يا عمر ، برو وانديشه مكن ، كه من رسول خدايم وآنچه كنم به امر وى كنم ووى مرا ضايع نگرداند ( سيره ، ص 810 ) .