در بازار بنى قينقاع « 1 » زنى نقابى فروگذاشته بود ، شير مىفروخت ، پيش دكان زرگرى جهود . وآن زرگر مبالغت مىكرد تا نقاب بردارد ، وزن ابا مىكرد . پس زرگر گرهى ، بر دامن آن زن ، بست به پنهان . وى چون برخاست ، عورتش ظاهر شد . يكى از مسلمانان ، كه حاضر بود ، شمشير بركشيد وزرگر را بكشت . جهودان جمع شدند ومسلمان را باز كشتند . چون خبر به سيد ، عليه السلام ، رسيد ، به غزاى ايشان رفت . وپانزده روز به حصار حصن ايشان بنشست ، تا به زنهار درآمدند . وچون جهودان از قلعه به زير آمدند ، سيد ، عليه السلام ، خواست تا ايشان را بكشد ؛ عبد اللّه بن ابىّ از منافقان با سيد ، عليه السلام ، بود ، وبا جهودان متّفق بود ؛ شفاعت بسيار كرد تا سيد ، عليه السلام ، سيصد سوار وچهار صد پياده ، به وى از ايشان بخشيد . وحق تعالى در شأن عبد اللّه كه نفاق نمود * وشفاعت كرد ، اين آيت فرستاد ، قوله تعالى :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ
- إلى قوله -
فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ
« 2 » .
حكايت دوم - زيد بن حارثه
چون واقعهء بدر افتاد ، قريش ، از ترس ، راه شام از حجاز بيفگندند وبه راه عراق مىرفتند . اتفاق خبر رسيد كه أبو سفيان بن حرب با كاروان قريش از شام مىآيد ، به راه عراق ، سيد ، عليه السلام ، زيد بن حارثه با لشكرى بفرستاد ، وأبو سفيان با جماعتى بگريخت وباقي ايشان « 3 » را به مدينه آوردند « 4 » .
حكايت سوم - مقتل كعب بن الأشرف اليهودي
كعب از جهودان بنى النّضير بود ورنجش مسلمانان كردى . وسيد ، عليه السلام ، فرمود چه كس باشد كه وى را از مسلمانان بازدارد ؟ ومحمد ابن مسلمه از أنصار گفت : يا رسول اللّه ، من بروم ، اما اين كار بىدروغ گفتن مهيّا نشود . سيد ، عليه السلام ، فرمود : هر چه در حقّ من گويى شايد .
پس محمد بن مسلمه اين حكايت با أبو نائله ، كه برادر كعب بود از رضاع ، وچهار « 5 » كس ديگر از أنصار ، بگفت . وايشان را با خود متّفق گردانيد . پس أبو نائله پيش كعب رفت وگفت : تا محمد
هامش
( 1 ) . بنى قينقاع يكى از أقوام سهگانهء بزرگ يهودي كه در جنوب غربى در نزديكى مصلاى مدينه ساكن بودهاند ودو قلعه داشتهاند وبيشتر به بازرگانى وكشاورزى اشتغال داشتهاند . عبد اللّه بن سلام معروف به حبر يهود كه ذكر أو از پيش رفت از اين قبيله بوده است .
( 2 ) . مائده 5 : 51 تا 56 . اين حكايت در سيره ، ص 631 - 634 ، آمده است .
( 3 ) . در أصل : باقيان
( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 634 و 635 ، آمده است .
( 5 ) . در أصل : چهل وبر طبق متن عربى ، ج 3 ، ص 58 ، اصلاح شد .