در خانه ايستاده بود وبا قوم به افسوس مىگفت : محمد دعوى مىكند كه هر كه فرمان وى برد ، حكم بر عرب وعجم كند وبهشت أو را باشد ؛ واگر فرمان نبرد ، چون گوسفند أو را بكشند ودوزخى باشد . در اين حالت ، سيد ، عليه السلام ، بگذشت وگفت : اين سخن من مىگويم وسورت يس إلى قوله :
فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ
« 1 » .
بخواند ومشتى خاك بر ايشان فشاند . وسيد را نديدند تا بگذشت . بعد از آن ، شخصي از قريش آمد وبه ايشان گفت : چرا ايستادهايد ؟ گفتند : به انتظار خفتن محمد . گفت : أو بر شما گذشت وبر شما خاك افشاند . پس بنگرستند وبر سر خاك ديدند . ودر خانهء سيد ، عليه السلام ، رفتند ، وعلى ، رضى اللّه عنه ، ديدند كه به جاى سيد ، عليه السلام ، خفته بود وبازگشتند .
وبارى تعالى از أقوال ايشان خبر داد . [ وآيت كه در حق كيد ومكر كافران آمده است ] اين بود « 2 » . قوله تعالى :
وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ
« 3 » وقوله تعالى :
أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ
« 4 » .
حكايت چهارم - بيرون رفتن سيد از مكة به مدينه
عايشه ، رضى اللّه عنها ، حكايت كرد كه سيد ، عليه السلام ، هر روز به خانه پدرم آمدى ، وآن روز كه قريش مكر خواستند كرد ، حق تعالى خبر [ به ] « 5 » سيد ، عليه السلام ، داد وأجازت فرمود تا به مدينه * رود .
به خانهء پدرم آمد وبه خلوت با پدرم گفت : حق تعالى أجازت هجرت به مدينه فرموده ، وپدرم گفت : من در خدمت تو باشم ؟ فرمود : بلى . پس پدرم از شادى بگريست . وأبو بكر گفت :
دو اشتر نيك از بهر آن كار پروردهام . پس دليلي نيك طلب كردند وبا اشتران بيرون مكة فرستادند ، به پنهان . وجز أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، وعلى ، رضى اللّه عنه ، خبر نداشتند . على را در مكة بنشاند تا امانت مردم بازدهد ، چه أهل مكة ، كافر ومسلمان ، امانتها به سيد ، عليه السلام ،
هامش
( 1 ) . يس 36 : 1 تا 9 .
( 2 ) . در أصل : خبر داد وفرمود كه جبرئيل را خبر داد اين بود ، واز سيره ، ص 464 ، نقل واصلاح شد .
( 3 ) . انفال 8 : 30 .
( 4 ) . طور 52 : 30 . اين حكايت در سيره ، ص 459 - 464 ، آمده است .
( 5 ) . قياسا الحاق شد .