تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1628

مساهمون:

ص١٦٢٨
بسته بود وغمگين بودم وفكر مىكردم در منقطع شدن وحى الهى از ما ونيامدن ملائكة بسوى ما ناگاه ديدم كه در گشوده شد وسه دختر به اندرون آمدند كه كسى به حسن وجمال وطراوت ونزاكت وخوشبوئى ايشان هرگز نديده است ، چون ايشان را ديدم برخاستم وسؤال كردم كه : شما از أهل مكه‌ايد يا از أهل مدينه ؟ گفتند : اى دختر حضرت رسول ! ما از أهل زمين نيستيم ما را پروردگار عزّت از بهشت جاويد بسوى تو فرستاده وبسيار مشتاق تو بوديم . از يكى كه بزرگتر مىنمود پرسيدم كه : چه نام دارى ؟ گفت : مقدوده . گفتم : به چه سبب تو را اين نام كردند ؟ گفت : به جهت آنكه از براي مقداد بن اسود خلق شده‌ام . پس از ديگرى پرسيدم كه : چه نام دارى ؟ گفت : ذره نام دارم . از سبب آن نام پرسيدم ؟ گفت : زيرا كه از براي أبو ذر غفارى خلق شده‌ام . از سوم پرسيدم كه : چه نام دارى ؟ گفت : سلمى . از سبب نام پرسيدم ؟ گفت : زيرا كه از براي سلمان فارسي آزاد كردهء پدر تو خلق شده‌ام . حضرت فاطمه عليها السّلام فرمود : پس از براي من رطبى چند بيرون آوردند مانند گرده‌هاى نانهاى بزرگ از برف سفيدتر واز مشك خوشبوتر . پس سلمان گفت : حضرت فاطمه يكى از آن رطبها به من دادند وفرمودند كه امشب به اين رطب افطار كن وفردا هسته‌اش را براي من بياور ، پس آن رطب را گرفتم وبيرون آمدم وبه هر جمعى از أصحاب حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه مىگذشتم مىپرسيدند كه : اى سلمان ! مگر مشك همراه دارى ؟ مىگفتم : بلى . چون وقت افطار شد تناول كردم هيچ هسته نداشت ، روز بعد به خدمت حضرت فاطمه رفتم وعرض كردم كه : هسته نداشت . فرمود : چون هسته داشته باشد وحال آنكه اين رطب از درختى بهم رسيده است كه حق تعالى آن را در بهشت غرس فرموده است به سبب دعايى كه پدرم به من تعليم كرده است وهر صبح وشام مىخوانم ؟ ! سلمان گفت : اى سيّدهء من ! آن دعا را تعليم من فرما . فرمود : اگر خواهى تا در دنيا باشى آزار تب نيابى بر اين دعا مواظبت كن ، اين است
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1628 | العلامة المجلسي