ودر روايات خاصه وعامه وارد شده است كه : شبى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به نزد قبر عبد اللّه پدر خود آمد ودو ركعت نماز كرد وأو را ندا كرد ، ناگاه قبر شكافته شد وعبد اللّه در قبر نشسته بود ومىگفت : « اشهد ان لا اله الّا اللّه وانّك نبىّ اللّه ورسوله » .
آن حضرت پرسيد كه : ولىّ تو كيست اى پدر ؟
پرسيد كه : ولىّ تو كيست اى فرزند ؟
گفت : اينك على ولىّ توست .
گفت : شهادت مىدهم كه على ولىّ من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .
پس به نزد قبر مادر خود آمد وباز چنان كرد وقبر شكافته شد وآمنه در قبر نشسته مىگفت : « اشهد ان لا اله الّا اللّه وانّك نبىّ اللّه ورسوله » .
فرمود كه : ولىّ تو كيست اى مادر ؟
پرسيد كه : ولىّ تو كيست اى فرزند ؟
فرمود كه : اينك علىّ بن أبي طالب ولىّ توست .
آمنه گفت كه : شهادت مىدهم كه على ولىّ من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى « 1 » .
مؤلف گويد كه : از اين روايت معلوم مىشود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتند ، وبرگردانيدن ايشان براي آن بود كه ايمان ايشان كاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن أبي طالب عليه السّلام .
وشاذان بن جبرئيل قمى وابن بابويه وشيخ طبرسى وغير ايشان روايت كردهاند به اندك اختلافى وأكثر موافق روايت شاذان است كه : در زمان عبد المطّلب پادشاهى بود در يمن كه أو را سيف بن ذي يزن مىگفتند وبر مكهء معظمه مستولى گرديد وپسر خود را در آنجا والى گردانيد ، پس عبد المطّلب أكابر قريش ورؤساى بني هاشم را طلب نمود وبه
هامش
( 1 ) . علل الشرايع 176 ؛ معاني الأخبار 178 .