Skip to main content

حياة القلوب ( فارسي ) — Page 623

Contributors:

P.623
خواهند من مال بسيار دارم وده دية به ايشان مىدهم ؛ وأو شمشيرى حمايل مىكرد كه عرضش يك شبر وطولش ده شبر بود . پس روزى حضرت در حجر إسماعيل نماز مىكرد معمر شمشير خود را برداشت ومتوجه آن حضرت شد ، چون نزديك رسيد بر زمين افتاد ورويش مجروح شد وبرخاست وگريخت تا به ابطح رسيد وخون از رويش مىريخت ، قريش چون أو را بر آن حال ديدند بر دور أو گرد آمدند وخون را از روى أو شستند وپرسيدند : تو را چه شد ؟ گفت : مغرور كسى است كه فريب شما را خورد هرگز چنين واقعه‌اى مشاهده نكرده بودم چون به نزديك أو رسيدم ديدم دو اژدها از نزديك سر أو پيدا شدند كه آتش از دهان ايشان مىريخت وبر من حمله كردند « 1 » . بيست وچهارم - ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : كلده پسر أسد در ميان خانهء عقيل وعقال مزراقى « 2 » بسوى آن جناب افكند ومزراق برگشت بسوى أو وبر سينه‌اش آمد وهراسان گريخت ، گفتند : چه مىشود تو را ؟ گفت : واي بر شما ! مگر نمىبينيد اين شتر مست را كه از پى من مىآيد ؟ گفتند : ما چيزى نمىبينيم ، گفت : من مىبينم ؛ وچنان دويد تا به طايف رسيد « 3 » . بيست وپنجم - ابن شهرآشوب وديگران روايت كرده‌اند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در ميان روز از مكة بيرون رفت تا آنكه به گردنگاه حجون رسيد ونضر بن الحارث به قصد قتل آن حضرت از عقب رفت وچون نزديك آن حضرت رسيد گريخت وبرگشت ، أبو جهل به أو رسيد وگفت : از كجا مىآيى ؟ گفت : امروز چون محمد تنها بيرون رفت از عقب أو رفتم به طمع آنكه أو را هلاك كنم چون به نزديك أو رسيدم شيرها ديدم كه مىخروشيدند ورو به من مىدويدند ، أبو جهل گفت : اين يكى از جادوهاى اوست « 4 » . بيست وششم - ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : مردى از قريش آن حضرت را
Footnote
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 109 . ( 2 ) . مزراق : نيزهء كوتاه . ( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 110 . ( 4 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 110 .