Skip to main content

حياة القلوب ( فارسي ) — Page 563

Contributors:

P.563
گروهى از عبد القيس به خدمت آن حضرت آمدند وگوسفندى چند آوردند واز آن حضرت سؤال كردند علامتي در آن گوسفندان قرار دهد كه به آن علامت بشناسند آنها را ، حضرت انگشت مبارك خود را در پائين گوش آنها فشرد پس گوش آنها سفيد شد وآن علامت در نسل آن گوسفندان تا امروز مانده است « 1 » . بيستم - راوندى وابن شهرآشوب وغير ايشان روايت كرده‌اند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نشسته بود ناگاه اعرابى آمد وسوسمارى شكار كرده بود ودر آستين خود داشت ، پرسيد : كيست اين ؟ گفتند : پيغمبر خداست ؛ گفت : به لات وعزّى قسم مىخورم كه هيچ‌كس را از تو دشمن‌تر نمىدارم واگر نه آن بود كه قوم من مرا عجول مىگفتند هرآينه تو را بزودى مىكشتم . حضرت فرمود كه : ايمان بياور . اعرابى سوسمار را از آستين خود انداخت وگفت : ايمان نمىآورم تا اين سوسمار ايمان بياورد . حضرت به آن سوسمار خطاب نمود كه : اى ضب ! سوسمار به زبان عربى فصيح جواب داد : لبيك وسعديك اى زينت أهل قيامت وكشانندهء رو ودست وپا سفيدان بسوى بهشت . حضرت فرمود : كه را مىپرستى ؟ گفت : آن خدائى را كه عرشش در آسمان است وپادشاهيش در زمين است وعجايب أو در دريا است وبدايع أو در صحرا است ومىداند آنچه در رحمها است وعقاب خود را در آتش قرار داده . فرمود كه : من كيستم ؟ گفت : تو رسول پروردگار عالميانى وخاتم پيغمبرانى ، رستگار است هركه تو را
Footnote
( 1 ) . خرايج 1 / 29 ؛ مناقب ابن شهرآشوب 1 / 161 ؛ إعلام الورى 27 ، ودر هر سه مصدر نامى از ابن عباس نيامده است .