جنگ گرم مىشد ما پناه به آن حضرت مىبرديم وهيچكس به دشمن از آن حضرت نزديكتر نبود « 1 » .
ودر روايات بسيار نقل كردهاند كه : خشنودى وغضب آن جناب را در چهرهاش مىيافتند ، چون شاد مىشد رويش درخشان مىشد بسانى كه عكس ديوارها را در روى انورش مىتوانست ديد ، وچون غضبناك مىشد سرخ وبرافروخته مىشد ، وشفقت آن حضرت نسبت به امّت چنان بود كه هركه را سه روز نمىديد البتة أحوال أو را مىپرسيد ، اگر مىگفتند به سفر رفته است از براي أو دعا مىكرد ، واگر حاضر بود به ديدن أو مىرفت ، واگر بيمار بود عيادت مىكرد أو را « 2 » .
واز جابر انصارى مروى است كه گفت : جناب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در بيست ويك جنگ خود همراه بود ودر نوزده جنگ از آنها من همراه بودم ، در بعضي از جنگها شتر من مانده شد وخوابيد وآن حضرت در عقب مردم بود وضعيفان را به قافله مىرساند ورديف مىكرد ودعا مىكرد براي ايشان ، پس به من رسيد گفت : كيستى ؟
گفتم : منم جابر ، پدر ومادرم فداى تو باد .
فرمود كه : چه مىشود تو را ؟
گفتم : شترم مانده است .
فرمود كه : عصا دارى ؟
گفتم : بلى . پس عصاي مرا گرفت وبر شتر زد وآن را برخيزاند ، پس خوابانيد وپاى مبارك را بر دستش گذاشت وفرمود كه : سوار شو ، چون سوار شدم به اعجاز آن حضرت شتر من بر شتر آن جناب پيشى گرفت ، پس در آن شب بيست وپنج نوبت براي من استغفار كرد پس پرسيد كه : عبد اللّه پدر تو چند فرزند گذاشته است ؟
گفتم : هفت دختر .
هامش
( 1 ) . مكارم الأخلاق 18 .
( 2 ) . مكارم الأخلاق 19 .