ومىخواست كه بار ديگر ملاحظه كند كه آن قبه عود خواهد كرد يا نه .
پس توشهاى در غايت عطر ولطافت براي آن جناب مهيّا كرده مشكى هم از آب زمزم همراه كرد ، وچون حضرت روانه شد از عقب آن حضرت نظر مىكرد ديد كه باز قبه فرود آمد وملائكة برگشتند وبه همان طريق سابق بر دور راحلهء آن حضرت مىرفتند .
وچون آن حضرت به قافله رسيد ميسره گفت : اى سيد ! مگر از رفتن مكة فسخ عزيمت نمودهاى ؟
فرمود كه : نه ، رفتم وبرگشتم .
ميسره خنديد وگفت : مزاح مىفرمائى ، به پاى كوه رفته وبرگشتهاى .
فرمود كه : نه ، بلكه رفتم به نزد خانهء كعبه وطواف كردم وخديجة را ملاقاة نمودم وبرگشتم .
ميسره گفت : اى سيد ! هرگز از تو دروغ نشنيدهام ومتحيرم كه چگونه در دو ساعت به مكة رفتى وبرگشتى واين مسافت چند روز است !
حضرت فرمود كه : اگر شك دارى اينك نان خديجة وطعام اوست كه آوردهام واينك آب زمزم است كه أو همراه من كرده است .
ميسره فرياد زد در ميان قافله كه : اى گروه قريش ! آيا محمد زيادة از دو ساعت از ما غايب شد ؟ !
گفتند : نه .
گفت : اينك به مكة رفته وبرگشته است وتوشهء خديجة همراه اوست .
پس ايشان تعجب كردند وأبو جهل گفت كه : از ساحر اينها عجب نيست .
پس روز ديگر كه قافله بار كردند كه متوجه مكة شوند أهل مكة به استقبال قافله بيرون آمدند وخديجة خويشان وغلامان خود را به استقبال آن حضرت فرستاد وفرمود كه : در عرض راه مجلسها بيارائيد وقربانيها بكشيد براي شادى قدوم شريف آن حضرت ؛ وخديجة چشم به راه آن حضرت داشت وأهل مكة از بسيارى أموال خديجة ووفور منافعى كه آن حضرت براي أو آورده بود در تعجب وحيرت بودند تا آنكه خورشيد فلك
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 247
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٤٧