أهل بيع وصوامع ! ايمان آوريد به خدا ورسول أو محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه نزديك شد بيرون آمدن أو ، پس خوشا حال كسى كه به أو ايمان آورد وواي بر كسى كه به أو كافر شود ، پس حبيب گفت : قبول كردم وايمان آوردم وانكار أو نمىكنم .
وچون شش ماه گذشت أهل مدينه وأهل يمن رفتند بسوى عيدگاه خود ورسم ايشان آن بود كه در هر سال چند مرتبه مىرفتند نزد درخت عظيمى كه آن را « ذات أنواط » مىگفتند مىخوردند ومىآشاميدند وشادى مىكردند وآن درخت را مىپرستيدند ، پس چون نزد آن درخت جمع شدند صداى عظيمى از آن درخت شنيدند كه : اى أهل يمن وأهل يمامه وبتپرستان
جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 1 » اى گروه أهل باطل ! رسيد به شما وقت هلاك وتلف شما ، پس بترسيدند وبسرعت به خانههاى خود برگرديدند .
وچون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت عبد المطّلب آمد وگفت : ديشب ميان خواب وبيدارى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد وملائكة فرود آمدند بسوى زمين وگفتند : زينت كنيد زمين را كه نزديك شد بيرون آمدن محمد پسرزادهء عبد المطّلب رسول خدا بسوى كافهء خلق ، صاحب شمشير قاطع وتير نافذ ، من گفتم : كيست آن ؟ گفتند :
محمد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف .
عبد المطّلب گفت : اين خواب را پنهان كن .
پس چون هشت ماه گذشت در درياى أعظم ما هي هست كه أو را « طينوسا » مىگويند ، راست شد وبر دم خود ايستاد ودريا را به موج آورد ، پس ملكي أو را صدا زد كه : قرار گير اى ما هي كه درياها را به شور آوردى .
آن ما هي به سخن آمد وگفت : پروردگار من روزى كه مرا خلق كرد گفت : هرگاه محمد بن عبد اللّه را خلق كنم براي أو وامّت أو دعا كنم واكنون شنيدم كه ملائكة بعضي بعضي را بشارت مىدادند ، پس به اين سبب به حركت آمدم .
هامش
( 1 ) . سورهء اسراء : 81 .