پس آن مرد دار كشيده آمد وقصهء خود را نقل كرد .
زن گفت : خدا تو را نيامرزد ؛ چون أو بىسبب در برابر نيكى بدى كرده بود .
پس آن زن عابده رو به شوهر خود كرد وگفت : من زن توام ، آنچه شنيدى همه قصهء من بود ، مرا ديگر احتياجى به شوهر نيست ، مىخواهم كه اين كشتى پرمال را متصرف شوى ومرا در اين جزيره بگذارى كه عبادت خدا كنم ، مىبينى كه از دست مردان چه كشيدهام .
پس شوهر أو را گذاشت وكشتى را با مال متصرف شد ، پادشاه وأهل مملكت همگى برگشتند « 1 » .
وابن بابويه رحمة اللّه به سند معتبر از حضرت علي بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه : در بني إسرائيل شخصي بود كار أو اين بود كه قبرهاى مردم را مىشكافت وكفن مردگان را مىدزديد ، پس يكى از همسايگان أو بيمار شد ترسيد كه چون بميرد آن كفن دزد كفن أو را بربايد ، پس أو را طلبيد وگفت : من با تو چگونه بودم در همسايگى ؟
گفت : همسايهء نيكى بودى براي من .
گفت : به تو حاجتي دارم .
گفت : بگو كه حاجت تو برآورده است .
پس دو كفن را بيمار به نزد أو گذاشت گفت : هر يك را كه مىخواهى وبهتر است براي خود بردار ديگرى را بگذار كه مرا در آن كفن كنند ، چون مرا دفن نمايند قبر مرا مشكاف ومرا عريان مكن .
پس آن نبّاش از گرفتن كفن ابا نمود وبيمار مبالغه نمود تا أو كفن بهتر را برداشت .
چون آن شخص مرد وأو را دفن نمودند ، نبّاش با خود گفت : اين مرد بعد از مردن چه مىداند كه من كفنش را برداشتهام يا گذاشتهام ، پس آمد وقبرش را شكافت ، ناگاه صدائى شنيد كه كسى بانگ بر أو زد كه : مكن .
پس ترسيد كفن را گذاشت وبرگشت وبه فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى بودم
هامش
( 1 ) . كافى 5 / 556 .