كهنهء راعى را در بر كرد وبه جانب شهر روانه شد پس به موضعي چند رسيد ووضعي چند ديد كه هرگز نديده بود ، چون به دروازهء شهر رسيد ديد كه علم سبزى برپا كردهاند وبر آن علم نقش كردهاند كه « لا اله الا اللّه عيسى رسول اللّه » پس نظر بسوى آن علم مىكرد ودست بر ديدههاى خود مىكشيد ومىگفت : گويا در خواب مىبينم اين أوضاع را ، پس داخل شهر شد وبه بازار آمد وبه نزد مرد خبّازى آمد وپرسيد كه : اين شهر چه نام دارد ؟
گفت : اقسوس .
پرسيد كه : پادشاه شما چه نام دارد ؟
گفت : عبد الرحمن .
پس زرى بيرون آورد وبه خبّاز داد وگفت : نان بده .
خبّاز چون زر را گرفت تعجب كرد از سنگينى آن زر وبزرگى آن .
پس يهودي برجست وگفت : يا علي ! بگو كه وزن هر درهمى چه مقدار بود ؟
حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه : وزن هر درهم ده درهم ودو ثلث درهم بود .
پس خبّاز گفت : مگر گنجى يافتهاى ؟ ! تمليخا گفت : اين قيمت خرمائى است كه سه روز قبل از اين در اين شهر فروختم واز شهر بيرون رفتم ، ومردم دقيانوس را مىپرستيدند .
پس خبّاز دست تمليخا را گرفت وبه نزد پادشاه برد ، پادشاه پرسيد : اين جوان را براي چه آوردهاى ؟
خبّاز گفت : اين مرد گنجى يافته است .
پادشاه گفت : مترس كه پيغمبر ما عيسى عليه السّلام امر كرده است كه از گنج زيادة از خمس نگيريم ، پس خمس آن را به ما بده وبه سلامت برو .
تمليخا گفت : اى پادشاه ! نظر كن در امر من ، من گنجى نيافتهام من مردى بودم از أهل اين شهر .
پادشاه گفت : تو از أهل اين شهري ؟
گفت : بلى .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1277
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٧٧