در آتش انداختند .
چون صبح شد بخت نصر بر بالاى قصر برآمد وبر ايشان مشرف شد پس ديد ايشان زندهاند وشخصي ديگر نزد ايشان نشسته است وآتش يخ شده است ، پس بسيار ترسيد ، حضرت دانيال را طلبيد واز أحوال آنها سؤال كرد از أو .
دانيال عليه السّلام گفت : اين جوانان بر دين منند وخداى مرا مىپرستند ، به اين سبب خدا ايشان را از شرّ تو أمان بخشيد وآن شخص ديگر ملكي است كه موكّل است بر تگرگ وسرما ، خدا به نصرت ايشان فرستاده است .
پس بخت نصر امر كرد كه ايشان را بيرون آوردند واز ايشان پرسيد كه : امشب را چگونه گذرانيديد ؟
گفتند : از روزى كه خدا ما را آفريده است تا امروز شبى به خوبى اين شب نگذرانيده بوديم .
پس ايشان را گرامى داشت وبه حضرت دانيال ملحق گردانيد تا آنكه سى سال ديگر گذشت « 1 » .
پس بخت نصر خواب ديگر ديد از خواب أول هولناكتر ، باز خواب خود را فراموش كرد ، علماى قوم خود را طلبيد وگفت : خوابى ديدهام مىترسم كه دليل باشد بر هلاك من وهلاك شما پس تعبير آن خواب را بگوئيد .
ايشان گفتند : تا دانيال در اين ملك است ما نمىتوانيم تعبير خواب تو كرد .
پس ايشان را بيرون كرد وحضرت دانيال را طلبيد ، پرسيد كه : من چه خواب ديدهام ؟ ! حضرت دانيال عليه السّلام فرمود كه : در خواب ديدى درخت بسيار سبزى را كه شاخههايش در آسمان بود وبر شاخههاى آن مرغان آسمان نشسته بودند ، ودر سايهء آن درخت وحشيان ودرندگان زمين بودند وتو در آن درخت مىنگريستى ، حسن ونيكوئى وطراوت آن تو را خوش مىآمد ناگاه ملكي از آسمان فرود آمد وآهنى مانند تبر در گردن
هامش
( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 225 .