از خانهء يونس برگشت وهفت سال ديگر گذشت حق تعالى به أو وحى فرستاد كه : آنچه خواهى از من سؤال كن تا به تو عطا نمايم .
الياس گفت : مىخواهم مرا بميرانى وبه پدران خود ملحق گردانى كه ملال بهم رسانيدهام از بني إسرائيل واز براي تو دشمن مىدارم ايشان را .
حق تعالى به أو وحى فرستاد كه : اى الياس ! اين زمان وقت آن نيست كه زمين وأهل زمين را از تو خالى كنم ، وامروز قوام زمين به توست ، در هر زمان خليفهاى از من در زمين مىبايد كه باشد وليكن سؤال ديگر بكن تا عطا كنم .
الياس گفت : پس انتقام مرا بكش از آنها كه از براي تو با من دشمنى مىكنند ، هفت سال بر ايشان باران مفرست مگر به شفاعت من .
پس قحط وگرسنگى بر بني إسرائيل زور آورد ومرگ در ميان ايشان بسيار شد ، دانستند كه از نفرين الياس است ، پس به نزد آن حضرت به استغاثه آمدند وگفتند : ما مطيع توايم ، آنچه مىفرمايى بفرما .
پس الياس از كوه فرود آمد وشاگرد أو « يسع » همراه أو بود ، به نزد پادشاه آمد ، پادشاه به أو گفت كه : بني إسرائيل را به قحط فانى كردى .
الياس عليه السّلام گفت : هر كه ايشان را گمراه كرد ايشان را كشت .
پادشاه گفت : پس دعا كن تا خدا باران بر ايشان ببارد .
چون شب شد الياس عليه السّلام به مناجاة ايستاد ودعا كرد ويسع را گفت : به أطراف آسمان نظر كن .
يسع گفت : ابرى مىبينم كه بلند مىشود .
الياس عليه السّلام گفت : بشارت باد تو را كه باران مىآيد ، بگو كه خود را ومتاعهاى خود را از غرق شدن حفظ كنند .
پس باران عظيم بر ايشان باريد وگياههاى ايشان روئيد وقحط از ايشان برطرف شد .
ومدتي حضرت الياس در ميان ايشان ماند وايشان به صلاح ونيكى بودند ، پس باز به طغيان وفساد برگشتند وانكار حق الياس كردند واز أطاعت أو تمرّد كردند ، پس
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 841
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٤١