گفتند : كدام است ؟
شمعون فرمود كه : مردهاى را زنده كنيد .
گفتند : مىكنيم .
پس شمعون رو به پادشاه كرد وفرمود : ميّتى كه اعتنا به شأن أو داشته باشى هست ؟
گفت : بلى ، پسر من مرده است .
گفت : بيا برويم به نزد قبر أو كه اينها دعوى كردهاند كه ممكن است در اينجا رسوا شوند .
پس چون به نزد قبر پسر پادشاه رفتند آنها دستها را گشودند به دعا آشكارا وشمعون عليه السّلام دست به دعا گشود پنهان ، پس بزودى قبر شكافته شد وپسر پادشاه از قبر بيرون آمد ، پدرش از أو پرسيد كه : چه حال دارى ؟
گفت : مرده بودم ، در اين حال مرا فزعى وترسى بهم رسيد ناگاه ديدم كه سه كس نزد حق تعالى دستها را به دعا گشودهاند ودعا مىكنند كه خدا مرا زنده گرداند . وگفت : اين سه كس بودند ؛ واشاره كرد بسوى شمعون وآن دو رسول .
پس شمعون گفت : من ايمان آوردم به خداى شما ، پس پادشاه گفت كه : من نيز ايمان آوردم به آنچه تو به آن ايمان آوردى ، پس وزيران پادشاه گفتند كه : ما نيز ايمان آورديم ، وهمچنين هر ضعيفى تابع قويترى مىشد تا جميع أهل أنطاكية ايمان آوردند « 1 » .
أيضا به سند موثق كالصحيح روايت كردهاند از حضرت صادق عليه السّلام كه : چون إنجيل بر حضرت عيسى عليه السّلام نازل شد وخواست كه حجت بر مردم تمام كند ، مردى از أصحاب خود را فرستاد بسوى پادشاه روم وبه أو معجزهاى داد كه كور وپيس وبيماران مزمن را كه اطبّا از معالجهء آنها عاجز باشند ، شفا بدهد . پس چون وارد روم شد وجمعى را معالجه كرد خبر أو در روم منتشر شد تا به پادشاه رسيد ، أو را طلبيد وپرسيد كه : كور وپيس را معالجه مىتوانى كرد ؟ گفت : بلى .
پس امر كرد پادشاه كه كور مادرزادى را آوردند كه چشمهايش خشكيده بود وهرگز
هامش
( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 274 .