گفت : راست گفتى ، خواب من چنين بود .
پس تعبيرش را بيان فرمود ، پادشاه تدبير مملكت وحفظ زراعتها را به آن حضرت مفوّض گردانيد « 1 » .
وشيخ طبرسى رحمه اللّه وغيره نقل كردهاند : عزيز مصر كه يوسف عليه السّلام را به زندان فرستاد « قطفير » نام داشت ووزير پادشاه بود ، وپادشاه ريان بن الوليد بود ، وخواب را پادشاه ديد ؛ چون يوسف عليه السّلام را از زندان بيرون آورد ، عزيز أو را عزل كرد ومنصب وزارت را به يوسف عليه السّلام مفوّض گردانيد ، پس ترك پادشاهى كرد ودر خانه نشست وتاج وتخت وسلطنت را به يوسف گذاشت ، ودر آن ايّام قطفير مرد وپادشاه راعيل زن أو را به عقد يوسف عليه السّلام درآورد واز أو « افرائيم » و « ميشا » بهم رسيدند « 2 » .
وباز در عرايس نقل كرده است كه : چون يوسف عليه السّلام ابن يامين را به نزد خود طلبيد وبا أو خلوت كرد گفت : چه نام دارى ؟
گفت : ابن يامين .
پرسيد : چرا تو را ابن يامين نام كردهاند ؟
گفت : زيرا كه چون من متولد شدم مادرم مرد ، يعنى فرزند صاحب عزا .
گفت : مادرت چه نام داشت ؟
گفت : راحيل دختر ليان .
گفت : آيا فرزند بهم رسانيدهاى ؟
گفت : بلى ، ده پسر بهم رسانيدهام .
پرسيد : نامهاى ايشان چيست ؟
گفت : نامهاى ايشان را اشتقاق كردهام از نام برادرى كه داشتم واز مادر با من يكى بود وهلاك شد .
هامش
( 1 ) . عرائس المجالس 126 ؛ مجمع البيان 3 / 242 .
( 2 ) . مجمع البيان 3 / 243 ؛ همچنين رجوع شود به عرائس المجالس 128 وكامل ابن أثير 1 / 147 كه نزديك به اين مضمون در آنها آمده است .