عزت پادشاهى ، پس به ايشان گفت كه : بياوريد مايهء خود را پيش از رفيقان شما ، وملازمان خود را فرمود كه : زود كيل ايشان را بدهيد وتمام بدهيد ، چون فارغ شويد مايهء ايشان را در ميان بارهاى ايشان بگذاريد بدون اطلاع ايشان .
پس حضرت يوسف عليه السّلام با برادران گفت : شنيدهام كه دو برادر پدرى داشتهايد ، آنها چه شدند ؟
گفتند : بزرگ را گرگ خورد وكوچك را نزد پدرش گذاشتهايم وأو را از خود جدا نمىكند ، وبسيار بر أو مىترسد .
يوسف فرمود : مىخواهم مرتبهء ديگر كه براي طعام خريدن مىآئيد أو را با خود بياوريد ، اگر نياوريد به شما طعام نخواهم داد وشما را به نزديك خود نخواهم طلبيد .
چون بسوى پدر خود برگشتند ومتاع خود را گشودند وديدند كه سرمايهء ايشان را در ميان طعام ايشان گذاشتهاند گفتند : اى پدر ! اين سرمايهء ماست به ما پس دادهاند ، ويك شتر بار زيادة از ديگران به ما دادهاند ، پس برادر ما را با ما بفرست تا طعام بگيريم وما محافظت أو مىكنيم .
چون بعد از شش ماه محتاج به آذوقه شدند ، يعقوب عليه السّلام ايشان را فرستاد وبا ايشان مايهء كمي فرستاد وبنيامين را با ايشان همراه كرد ، وپيمان خدا را از ايشان گرفت كه تا اختيار از دست ايشان بدر نرود البتة أو را برگردانند .
چون داخل مجلس يوسف عليه السّلام شدند پرسيد كه : بنيامين با شماست ؟
گفتند : بلى ، بر سر بارهاى ماست .
فرمود : أو را بياوريد .
چون آوردند ، يوسف عليه السّلام بر مسند پادشاهى نشسته بود فرمود كه : بنيامين تنها بيايد وبرادران با أو نيايند ، چون به نزديك أو رسيد أو را در برگرفت وگريست وگفت : من برادر تو يوسفم ، آزرده مشو از آنچه به حسب مصلحت نسبت به تو بكنم ، وآنچه تو را خبر دادم به برادران خود مگو ، ومترس واندوه مبر .
پس أو را به نزد برادران فرستاد وبه ملازمان خود فرمود كه : آنچه آوردهاند أولاد
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 528
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٢٨