بياورد وآبى در كدو كند وبراي ايشان حاضر سازد وعبائى بياورد كه از سرما بر خود بپوشند .
چون دختر روانه شد ، باران سر كرد ووادى پر شد ، لوط ترسيد كه سيلاب ايشان را غرق كند گفت : برخيزيد تا برويم ، پس حضرت لوط نزديك ديوار مىرفت وايشان در ميان راه مىرفتند ، لوط عليه السّلام به ايشان مىگفت : اى فرزندان من ! به كنار راه بيائيد ، وايشان مىگفتند كه : آقاى ما فرموده است كه در ميان راه برويم ، ولوط عليه السّلام غنيمت مىشمرد كه تاريك شود وايشان را قوم أو نبينند .
پس شيطان رفت واز دامن زن لوط طفلى را گرفت ودر چاه انداخت وبه اين سبب أهل شهر همه در خانهء لوط جمع شدند ، چون آن پسران را در منزل لوط ديدند گفتند : اى لوط ! تو هم در عمل ما داخل شدى ؟
گفت : اينها مهمان منند ، فضيحت ورسوائى مكنيد .
گفتند : اينها سه نفرند ، يكى را خود نگاه دار ودوتا را به ما ده .
لوط ايشان را داخل حجره كرد وگفت : كاش أهل بيتي وعشيرهاى مىداشتم كه مرا از شرّ شما نگاه مىداشتند .
ايشان زور آوردند ودر را شكستند ولوط را انداختند وداخل خانه شدند ، پس جبرئيل به لوط گفت : ما رسولان پروردگار توئيم وايشان ضررى به تو نمىتوانند رسانيد .
پس جبرئيل كفى از ريگ گرفت وبر روى ايشان زد وگفت : « شاهت الوجوه » يعنى :
قبيح باد روهاى شما .
پس أهل شهر همه كور شدند ، پس لوط از ايشان پرسيد كه : اى رسولان ! پروردگار من شما را به چه چيز امر كرده است دربارهء ايشان ؟
گفتند : امر كرده است ما را كه در سحر ايشان را بگيريم .
گفت : من حاجتي دارم .
گفتند : چيست حاجت تو ؟
گفت : آن است كه در اين ساعت ايشان را بگيريد .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٢