اجلى كه براي من نوشته بودى كه مرا احتياجى به زيادتى عمر نيست بعد از آنچه مشاهده كردم « 1 » .
ودر حديث معتبر از أمير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه : چون خدا خواست كه قبض روح إبراهيم عليه السّلام بكند ، ملك الموت را بسوى أو فرستاد ، پس گفت : السلام عليك يا إبراهيم .
إبراهيم گفت : وعليك السلام يا ملك الموت ، آيا آمدهاى كه مرا به اختيار من به آخرت بخوانى يا خبر مرگ آوردهاى والبتة مأمورى كه قبض روح من بكنى ؟
ملك الموت گفت : بلكه آمدهام تا به اختيار تو ، تو را به لقاى الهى وعالم قدس مىخوانم ، پس أجابت كن .
إبراهيم گفت : هرگز ديدهاى خليلي را كه خليل خود را بميراند ؟
پس ملك الموت برگشت تا در موقف عرض خود ايستاد وگفت : خداوندا ! شنيدى آنچه خليل تو إبراهيم گفت ؟ !
خدا وحى نمود به ملك الموت كه : برو بسوى أو بگو : هرگز دوستى ديدهاى كه لقاى دوست خود را نخواهد ؟ دوست آن است كه آرزومند لقاى كرامت دوست خود باشد . پس إبراهيم راضى شد « 2 » .
وبه سند موثق عالي از حضرت باقر وحضرت صادق عليهما السّلام منقول است كه :
إبراهيم عليه السّلام چون مناسك حج را بجا آورد به شام برگشت وروح مقدسش به عالم قدس ارتحال نمود ، وسببش آن بود كه ملك الموت آمده بود براي قبض روح أو وآن حضرت مرگ را نخواست ، پس ملك الموت برگشت بسوى پروردگار وعرض كرد : إبراهيم از مرگ كراهت دارد .
حق تعالى فرمود : بگذار إبراهيم را كه مىخواهد مرا عبادت نمايد .
هامش
( 1 ) . علل الشرايع 38 .
( 2 ) . علل الشرايع 37 ؛ امالى شيخ صدوق 164 .