حضرت صالح عليه السّلام را طلبيدند وگفتند : اى صالح ! سؤال كن .
پس صالح به نزد بت بزرگ ايشان آمد وپرسيد : اين چه نام دارد ؟
ايشان نامش را گفتند ، پس به آن نام آن را ندا كرد ، آن جواب نگفت ، پس صالح عليه السّلام گفت : چرا جواب نمىگويد ؟
گفتند : ديگرى را بخوان ، آن هم جواب نگفت ، وهمچنين تا همهء آن بتها را به نامهاى ايشان خواند وهيچيك جواب نگفتند . پس حضرت صالح عليه السّلام به ايشان فرمود كه : اى قوم ! ديديد كه من همهء خدايان شما را ندا كردم وهيچيك جواب من نگفتند ، پس از من سؤال كنيد كه من از خداى خود سؤال كنم تا در ساعت شما را أجابت كند .
پس رو كردند به بتها وگفتند : چرا جواب صالح نگفتيد ؟ باز جوابي از ايشان ظاهر نشد . پس گفتند : اى صالح ! دور شو وما را با خداهاى خود بگذار اندك زماني .
چون حضرت صالح عليه السّلام دور شد فرشها وظرفها را انداختند ودر پيش آن بتها بر خاك غلطيدند وگفتند : اگر امروز جواب صالح نمىگوئيد ما رسوا مىشويم .
پس حضرت صالح عليه السّلام را طلبيدند وگفتند : الحال سؤال كن تا جواب بگويند . پس صالح عليه السّلام يك يك را ندا كرد وهيچيك جواب نگفتند .
صالح عليه السّلام گفت : اى قوم ! روز رفت واينها جواب من نمىگويند ، پس از من سؤال كنيد تا از خداى خود سؤال كنم تا در همين ساعت شما را أجابت كند .
پس از ميان خود هفتاد تن را انتخاب كردند از سركردهها وبزرگان خود ، پس ايشان گفتند : اى صالح ! ما از تو سؤال مىكنيم .
حضرت صالح عليه السّلام فرمود : اين قوم همه راضيند به شما ؟
همه گفتند : بلى ، اگر اين جماعت تو را أجابت كنند ما نيز تو را أجابت مىكنيم .
پس آن هفتاد تن گفتند : اى صالح ! ما از تو سؤال مىكنيم ، اگر أجابت كرد تو را پروردگار تو ، ما تو را متابعت مىكنيم وأجابت تو مىكنيم وجميع أهل شهر ما متابعت تو مىكنند .
پس حضرت صالح عليه السّلام به ايشان فرمود : آنچه خواهيد از من سؤال كنيد ، ايشان اشاره
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 312
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١٢