ترجمه فارسى پنج باب آن بدست آمده است . از متن عربى آن نيز خبرى در دست نيست . متن فارسى آن از حسن بن على بن حسن بن عبد الملك قمى است كه در سال 805 به انجام رسيده است . در اين كتاب صرفنظر از آگاهيهايى كه دربارهء شهر قم آمده ، اطلاعات گرانبهايى از وضعيت خراج در آن روزگار بدست داده است . بعلاوه دربارهء قبيلهء اشعرى از زمانى كه در يمن بوده و پس از آن نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده و آنگاه به عراق و سپس به قم مهاجرت كردهاند به تفصيل پرداخته است . در آن ميان از نقش آنها در فتوحات بويژه فتح برخى از مناطق ايران نيز سخن گفته شده است .
كتاب با ارزش اما مفقود ديگر تاريخ رى منتخب الدين صاحب الفهرست است كه در قرن ششم مىزيسته است . تنها مواردى از اين كتاب را ابن حجر در لسان الميزان نقل كرده است .
ابو سعيد منصور بن حسين آبى مؤلف كتاب ادبى پرارج نثر الدر هم كتابى با نام تاريخ رى داشته است . « 1 » در اين مجموعه ، در مقالى مستقل به معرفى آثار جغرافيايى برقى ، رهنى ، ابو سعد آبى و منتجب الدين پرداختهايم .
كتاب ديگر تاريخ طبرستان از ابن اسفنديار است . اين اثر جاودانه ، مهمترين متنى است كه در تاريخ طبرستان نگاشته شده و مؤلف كه در قرن ششم مىزيسته ، از مورخان شيعى بوده است .
تاريخ رويان از مولانا اولياء الله آملى نيز از ديگر تواريخ محلى بسيار با ارزش است . وى در اين كتاب بخشى از ديدگاههاى تاريخى شيعه را به ويژه تا زمان امامان عليهم السّلام بدست داده است .
آثار عربى و فارسى سنيان دوازده امامى
از ميان اهل سنت نيز كسانى به دلايلى شرحى بر زندگى دوازده امام نوشتهاند . اين جداى از كسانى از آنهاست كه آثارى دربارهء اهل بيت نوشته و مرحوم استاد عبد العزيز طباطبائى در سلسله مقالات خود با عنوان اهل البيت فى المكتبة العربيه در تراثنا آنها را شناساندهاند . از اين افراد با اصطلاح شيعهء دوازده امامى مىتوان ياد كرد .
مجمل التواريخ و القصص از ابن شادى ، كه در حدود سال 520 به فارسى تأليف شده ، در بخش تاريخ خلافت پس از پيغامبر مىنويسد : و از پس پيغامبر عليه السلام ، أبو بكر صديق بود . . .
بعد از آن شرح حال ساير خلفا را هم آورده است . همو در بخشى ديگر ، فصلى در ذكر جماعتى از اهل بيت پيامبر عليهم السلام آورده . در آنجا از فاطمهء زهرا عليها سلام آغاز كرده ، شرح حال فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام را نوشته پس از آن به ترتيب ساير امامان را تا ابو القاسم
هامش
( 1 ) . الذّريعة ، ج 3 ، ص 254