دعوت نكردم .
عمر گفت : ما به آنچه از قرآن در دست داريم از قرآن تو بىنيازيم ، و احتياجى نداريم كه تو ما را به آن دعوت كنى .
پس على داخل خانهء خود شد .
گفتگوى عمر با ابو بكر براى بيعت گرفتن از على و فرستادن آنها بطلب على براى اخذ بيعت
پس عمر به ابى بكر گفت : بفرست بطلب على بايد بيعت كند كه اگر بيعت نكند ما در هيچ چيزى ايمن از او نيستيم ، و اگر بيعت كند ايمن خواهيم بود .
ابو بكر بطلب آن حضرت فرستاد كه اجابت كن خليفهء رسول خدا را ، چون فرستادهء او اين پيغام را به على عليه السّلام رسانيد ، بفرستادهء او گفت : سبحان اللّه ! چقدر شتاب كرديد به دروغ بستن شما بر رسول خدا ، او مىداند و آنهائى هم كه اطراف او هستند مىدانند كه خدا و رسولش غير از من كسى را خليفه قرار ندادند .
فرستاده رفت و به او خبر داد آنچه را كه حضرت فرمود ، ابو بكر گفت : برگرد و به او بگو : اجابت كن امير المؤمنين ابو بكر را ، آمد و به آن حضرت خبر داد آنچه را كه ابو بكر گفته بود .
على عليه السّلام فرمود : سبحان اللّه ! بذات خدا سوگند كه هنوز طول نكشيده است مدّتى كه عهد پيغمبر را فراموش كرده ، محقّقا خود او مىداند كه اسم امير المؤمنين صلاحيّت ندارد براى احدى غير از من ، و پيغمبر او را امر فرمود كه به من سلام كند بنام امير المؤمنين ، و او يكى از آن هفت نفرى است كه امر كرده شدند به اين امر ، و او و رفيقهايش از رسول خدا پرسيدند كه : آيا اين امر از جانب خدا و رسول اوست ؟ رسول خدا فرمود : آرى حقّا از جانب خدا و رسول