هم حاضر بود ولى من او را نمىشناختم . وقتى حكايت تمام شد ؛ گفت : من فرزند او هستم .
من از اين حسن اتفاق تعجب كردم و از وى پرسيدم آيا ران پدرت را در وقتى كه مجروح بود ، ديده بودى ؟ گفت : نه . زيرا من در آن موقع طفل بودم ، ولى وقتى بهبودى يافت ديدم كه اثرى از زخم نداشت . و در جاى آن جراحت مو روئيده بود .
همچنين من اين حكايت را از سيد صفى الدين محمد بن محمد بن بشير علوى موسوى و نجم الدين حيدر بن ايسر رحمة اللَّه عليهما كه هر دو از مردم سرشناس بودند ، و با من سابقه دوستى داشتند و نزد من بسيار عزيز بودند ، پرسيدم و آنها نيز حكايت را تصديق كردند و گفتند : ما آن جراحت را در حال بيمارى اسماعيل و جاى آن را در موقع بهبوديش در ران وى ديديم .
و نيز شمس الدين فرزند او نقل ميكرد كه اسماعيل بعد از اين واقعه از فراق آن حضرت سخت محزون بود تا جايى كه در فصل زمستان در بغداد توقف نمود . و هر چند روز براى زيارت بسامره ميرفت و باز ببغداد برميگشت حتى در آن سال چهل بار به زيارت عسكريين عليهما السلام رفت ، به اين اميد كه بار ديگر حضرت را ببيند و
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 807
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠٧