پاورقى قبيلههايى كه پس از شكست احد از پيغمبر جدا شده بودند ، چون مقاومت مسلمانان و پيروزيهاى بعدى آنان را ديدند ، دوباره از مكه بريدند و رو به مدينه آوردند و يا لااقل نسبت به مكه حالت بىطرفى گرفتند . غنيمتهاى جنگى مختصر گشايشى در كارها پديد آورد . اما خانهء دختر پيغمبر همچنان تهى و بىپيرايه بود . على و زهرا زهد ، قناعت ، ايثار و حتى گرسنگى را شعار خود كرده بودند .
ابن شهر آشوب مىنويسد : روزى على فاطمه را گفت خوردنى چيزى دارى ؟
- نه به خدا سوگند دو روز است كه خود و فرزندانم حسن و حسين گرسنهايم ! - چرا به من نگفتى ؟
- از خدا شرم كردم چيزى از تو بخواهم كه توانايى آماده كردن آن را نداشته باشى .
على از خانه بيرون مىرود . دينارى وام مىگيرد . روزى گرم بود . آفتاب سوزان همه جا را گرفته در آن هواى گرم مقداد پسر اسود را با حالتى آشفته مىبيند .
- مقداد چه شده است ؟ چرا در اين هواى گرم بيرون از خانه ايستادهاى ؟
- مرا از پاسخ دادن معذور بدار ! - نمىشود بايد مرا خبر دهى ! - حال كه چنين است ، بدان كه گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است . ديگر نمىتوانستم گريهء فرزندانم را تحمل كنم .
- به خدا من نيز براى همين از خانه بيرون آمدم . اين دينار را وام گرفتهام . اما تو را بر خود مقدم مىشمارم . آن پول را به مقداد مىدهد .
در اين مساوات دختر پيغمبر هم سهيم بود . بلكه گاه سهم بيشترى را به عهده مىگرفت . يك روز و دو روز و يا سه روز خود و فرزندان او گرسنه به سر مىبردند . فاطمه شوهر را آگاه نمىكرد ، چون على مطلع مىشد مىپرسيد چرا به من نگفتى بچهها گرسنه هستند ؟
- پدرم فرموده است ، چيزى از على مخواه مگر آنكه او خود براى تو آماده كند .
در روايت ابن شهر آشوب است كه گفت :
از خدا حيا مىكنم چيزى از تو بخواهم كه بر فراهم آوردن آن توانايى نداشته باشى .
ابو نعيم اصفهانى كه از علماى سنت و جماعت است و در چهار صد و سى هجرى درگذشته و كتابى در وصف گزيدگان خدا به نام حلية الاولياء و طبقات الاصفياء در چند مجلد نوشته فصلى را به فاطمه ( س ) اختصاص داده است . در ضمن اين فصل به اسناد خود از عمران بن حصين چنين مىنويسد . روزى پيغمبر به من گفت :
- با من به ديدن فاطمه نمىآيى ؟
- چرا ، و با هم به خانهء فاطمه رفتيم . پيغمبر رخصت خواست و دخترش اجازت داد .
- با كسى كه همراه من است داخل شوم ؟
- پدر به خدا جز عبايى ندارم .
- دخترم خودت را با آن عبا چنين و چنان بپوش ( دستور پوشيدن داد ) .
- سر بند ندارم ! پيغمبر چادر كهنهاى را كه بر دوش داشت پيش او افكند و گفت :
- با اين چادر سرت را بپوش .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 29
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٩