آن چه گفتى به اندازهء اين پاره چوب هم بالاتر نيست . وزيران او را شنيدن اين سخن خوش نيامد ، و نجاشى گفت : هر چند شما را بد آيد . آنگاه به مسلمانان گفت : برويد كه شما در امانيد [ 1 ] ، دوست ندارم كه در مقابل كوهى از طلا يكى از شما را آزار دهم . هديّههاى اين دو را به آنان پس دهيد كه نيازى بدان ندارم . به خدا قسم كه : خدا در بازدادن پادشاهى من از من رشوهاى نگرفت تا من رشوهاى بگيرم ، و دربارهء من گوش به حرف مردم نداد تا من گوش به حرف آنها دهم .
« أمّ سلمه » گفت : پس « عمرو » و « عبد اللّه » با هداياى پس داده شده به زشتى از نزد وى رفتند ، و ما در بهترين كشور و نزد بهترين پادشاهى اقامت گزيديم [ 2 ] .
به روايت ديگر : جعفر در آغاز سخن به نجاشى گفت : پادشاها از اينان بپرس كه آيا ما بردگان ايشانيم ؟
عمرو گفت : نه ، شما آزاد مردانى بزرگواريد .
بازگفت : از اينان بپرس كه : آيا به ايشان بدهكاريم و براى مطالبهء مال خويش آمدهاند ؟
عمرو گفت : نه ، بدهكار ما نيستند .
جعفر گفت : آيا ايشان را به گردن ما خونهائى است و به منظور خونخواهى ما را تعقيب كردهاند ؟
عمرو گفت : نه ، خونى به گردن اينان نيست ، و ما هم به خونخواهى نيامدهايم .
جعفر گفت : پس از ما چه مىخواهيد ؟
عمرو گفت : كيش ما و پدران ما را رها كردهاند و خدايان ما را بد گفتهاند ، و جوانان ما را گمراه كردهاند و جمعيّت ما را پراكنده ساختهاند ، اينان را به ما بازگردان تا كار ما به سامان آيد .
هامش
[ 1 ] - بدگويان شما زيانكارانند ( سه بار چنين گفت ) .
[ 2 ] - ر . ك : سيرة النبى ، ج 1 ، ص 356 - 394 . تاريخ الامم و الملوك ، ج 2 ، ص 73 .
الكامل ، ج 2 ، 54 - 55 . امتاع الاسماع ، ص 21 . شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 108 - 110 .