مىداشت و خداوند دانا و حكيم است . » « 158 » واحدى در اسباب النزول و ابن سعد در طبقات الكبير و طبرى در تاريخش و گروهى از مفسران اهل سنت مىگويند : چون پيامبر ( ص ) روىگردانى قوم خويش را ديد و دورى و تفرقهء آنان به خاطر آنچه آورده بود ، بر وى گران آمد آرزو كرد كه اى كاش از سوى خداوند آيهاى نازل مىشد كه ميان او و قومش را به هم نزديك مىساخت . روزى در يكى از جمعهاى قريش در اطراف كعبه نشسته بود كه خداوند سورهء نجم را بر وى نازل كرد . پيامبر اين سوره را خواند تا رسيد به آيات
كه در اين هنگام شيطان آن چه را كه پيغمبر آرزو مىكرد ، بر زبان وى جارى ساخت و گفت : « تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى » و يا بنا بر روايت ديگرى گفت : « و شفاعتهن ترتجى . » « 159 » چون قريش اين آيات را شنيدند ، خوشحال شدند . پيغمبر سوره را تا آخر خواند و در پايان سجده كرد و همهء مسلمانان نيز به سجده افتادند . تمام مشركانى كه در مسجد بودند نيز سجده كردند . كافر و مسلمانى باقى نماند جز آن كه همه سجده كردند مگر وليد بن مغيره و ابو احيحه و سعيد بن عاص . اين دو مشتى از خاك بطحا برداشته تا پيشانى خويش بالا آوردند و بر آن سجده كردند چرا كه اين دو بسيار پير بودند و توان سجده كردن نداشتند . قريش بسيار خوشحال شدند و گفتند : محمد خدايان ما را به نيكويى ياد كرد . در آن هنگام بود كه جبرئيل بر رسول خدا ( ص ) فرود آمد و پرسيد : چه كردى ؟ ! براى مردم آيهاى تلاوت كردى كه از جانب خداوند بر تو فرود نيامده بود و چيزى گفتى كه من به تو نگفته بودم . در روايتى ديگر آمده است كه جبرئيل به پيامبر گفت : سخن خداوند را بر من عرضه دار . چون پيامبر گفتار خدا را بر او عرضه داشت جبرئيل به او گفت : اين آيات را من براى تو نگفته بودم بلكه از جانب شيطان بوده است . پس خداوند آيهء