گفتند درين صندوق چيست . ابرهيم گفت شما حق خويش بستانيد و ما را بگذاريد . گفتند تا ندانيم كه در اين صندوق چه دارى ما نگذاريم ترا و كسهاى ترا . چنان كه
] a 82 [
عادت راهبانانست لجاج مىكردند كه ايشان بترين خلقند .
هرچند ابرهيم بگفت سود نداشت . سر صندوق باز كردند و ساره را بديدند با جمال تمام كه هرگز چنان نديده بودند . گفتند ملك ما چنين كس طلب مىكند در جهان كه تو دارى و پنهان ميدارى .
و حكمت آن بود كه حق سبحانه و تعالى حكم كرده كه هاجر را مادر اسمعيل بوى رساند بدان سبب كه مصطفى عليه السلام از وى خواست آمدن .
و نيز حق تعالى همه انبيا را و اوليا را محنتها روزى كرده است .
پس ساره را برگرفتند و ببردند . و گروهى مردم بريشان موكّل « 1 » . حق سبحانه و تعالى از جهت خليل خود همىدانست از سه روزه راه همه كوهها و بيابانها و درختان و ديوارها آنچه بود از پيش چشم ابرهيم برداشت تا ابرهيم عليه السلام ساره را مىديد بىهيچ حجاب ، تا رفتن و بازآمدن و سخن گفتن او را جمله معلوم شد .
و ابرهيم را بازداشته بودند . چون ساره را پيش ملك بردند آن ملك تعجب كرد بديدار او ، و گفت هرگز در جهان چنين صورت نبود . در ساعت قصد ساره كرد كه دست برو نهد . ساره گفت از من دور باش كه ترا دست نبود بر من . در ساعت اندام آن ملك خشك شد ، بترسيد و عذر خواست ، و لاوه « 2 » كرد ، گفت دعا كن تا ترا دستورى « 3 » دهم . دعا كرد تا راست شد . ديگر باره ابليس وسوسه كرد و هم قصد ساره كرد . باز چنان شد كه باوّل بار بود خشك .
ملك باز توبه كرد . تا سه بار چنين شد . آخر توبه بصدق كرد و گفت حال شما
هامش
( 1 ) - موكل بود
( 2 ) - لابه
( 3 ) - تا دستورى