ترس را ، و ليكن خانهء پيرزن را وطن ساخته بود و آن پيرزن مؤمنه بود .
روزى جرجيس بيرون رفته بود چون بازآمد پيرزن را ديد
] b 632 [
كه مىگريست . جرجيس گفت كه چرا مىگرى ؟ گفت از گرسنگى و بىبرگى .
بر در سراى آن پيرزن درختى بود خشك شده ، جرجيس دعا كرد آن درخت سبز گشت و ميوه آورد . جرجيس و پيرزن از آن مىخوردند و ايشان را كفايت مىبود .
پس روزى ملك بدان محلت مىگذشت آن درخت خشك شده را ديد سبزه گشته و ميوهء لطيف آورده . وزيران را گفت نه اين درخت خشك شده بود ؟
گفتند آرى خشك شده بود ، ليكن اين جرجيس جادوى كرده باشد كه او اين چنين چيزهاى بلعجب بسيار مىكند و خلق را از راه مىبرد . ملك گفت من بارى از وى عاجز شدم « 1 » . وزير ديگر گفت ملك را كه اگر جرجيس را به من دهى چنان بكشم كه هرگز زنده نشود . ملك گفت به تو دادم .
وزير بفرمود تا جرجيس را بگرفتند و به زمين بدوختند آنگاه كاردهاى بسيار و شمشيرهاى بسيار در گردونها بستند ، و آنگه آن گردونها را بر وى مىگردانيدند تا همه اندامهاى وى پارهپاره كردند . و ملك را چهار شير بود آن چهار شير را چهار شبانروز چيزى ندادند ، پس آن شيران را بياوردند و آن پارها را پيش ايشان مىانداختند و ايشان نمىخوردند . بانگ بر شيران زدند شيران به زبان فصيح گفتند ما زهره نداريم كه گوشت پيغامبر خداى را بخوريم .
چون شب درآمد خداى عزّ و جلّ ديگر باره او را زنده گردانيد
] a 732 [
بقدرت خود .
هامش
( 1 ) - بستوه آمدم و در كار او عاجز شدم .