بر منبر آمد و خطبه كرد و گفت : يارى دهيد مرا بر آن كسانى كه قوم مرا قذف كردند . سعد بن معاذ برخاست و گفت يا رسول اللّه اينك ما ، اگر كسى از ما گفته است حدّ بران « 1 » ، و اگر كسى ديگر گفته است ما همه يارى دهيم و حدّ برانيم .
و درين
] b 422 [
معنى سخن بسيار رفت تا هركه آن گفته بودند « 2 » عبد اللّه بن ابى سلول را و همه را بياوردند و حدّ قذف براندند .
قصهء صدونهم حج الوداع
در قصّه چنين آمده است كه چون رسول صلوات اللّه عليه سال دهم حج بكرد جبريل عليه السّلام آمد و آية آورد :
وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ
« 3 » . و قوله تعالى :
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
« 4 » . رسول بيامد و خانهء كعبه را زيارت كرد و بدرود كرد ، و روى بمدينه نهاد . چون بمدينه رسيد نالان شد و امت را وصيتها كردن گرفت و آخر وصيّت آن بود كه گفت : الصّلوة ، و ما ملكت ايمانكم .
گفت نماز نگاه داريد و زيردستان را نيكو داريد .
پس همهء ياران بحجرهء رسول عليه السّلام جمع شدند و گريان مىبودند و گفتند يا رسول اللّه خليفهء تو كى باشد ؟ رسول هيچ جواب نداد .
چون وقت نماز مىبود بلال بيامد كه الصّلوة . رسول گفت برويد و صدّيق را پيش فرستيد . بلال قامت كرد ، و ياران پس او در نماز ايستادند . رسول قدرى سبكى يافت برخاست و وضو ساخت و به مسجد آمد . چون ابو بكر دانست كه رسول آمد خواست كه باز پس آيد ، رسول گفت يا ابا بكر بجاى خويش باش .
ابو بكر بيستاد و رسول از پس او نماز كرد و بحجره باز شد .
ملك الموت بر مانند اعرابى بدر حجره آمد و در بزد . عايشه گفت : من على
هامش
( 1 ) - حد بران بران كس .
( 2 ) - آن سخن را گفته بودند چون
( 3 ) - البقرة 281 .
( 4 ) - الفتح - 1 .