و حوّا آس همىكردند و همىگريستند و مىگفتند ، يا اسفى على الجنّة . تا جبريل آمد و گفت يا آدم بشرى لك بالغدّو و النهار . چون آس بكرد « 1 » گفت بخورم ؟
گفت نه تا خمير كنى و بپزى ، تا همه بياموخت جبريل آدم را ؛ و چندين رنج بوى رسيد تا وقت خوردن ، آدم گفت چندين رنج و شدّت بما رسيد ، جبريل آمد و گفت حق تعالى همىگويد نه گفته بودم شما را :
فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى
« 2 » اى فتعبت . و چون پنبه برست و برآمد حوّا را بفرمود تا برشت ، و آدم را بياموخت تا ببافت . آنگاه بياموخت تا بدوخت و بپوشيد .
آنگاه بعد از هفت سال فرزندان بيامدند . چون حوّا بار گرفت و گران شد هرگز آن حالت نديده بود . مىترسيد كه اين چيست كه در شكم من است .
تا روزى ابليس بيامد بر صورتى كه ندانست كه آن ابليس است . گفت من جنيّم و طبيب . اگر ترا افسونى كنم تا اينكه در شكم توست همچون تو آدمى گردد خواهى ؟ كه اين جنّى است كه در شكم تست . گفت خواهم . گفت چون آدمى آيد عبد الحارثش نام كن ، چه مرا نام حارثست . مسكين « 3 » حوّا براى آنكه فرزندش از جنس او بود عبد الحارثش نام كرد و آن قابيل بود . قوله تعالى :
فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ
« 4 » . الاية .
حق تعالى گفت چون آدم با حوّا ببود و بار گرفت بارى سبك بگذشت
] a 11 [
بران و چون بار گران شد دانستند كه فرزندست ملك تعالى را بخواندند « 5 » و گفتند اگر اين فرزند بنيكوى و سلامت بيايد ما شاكر باشيم ترا . چون فرزند بسلامت بيامد او را نام كردند و بكس ديگر بازخواندند بجز از ما .
و قصهء اين آن بود كه حوّا مر آدم را گفت عالمى از جنّيان بيامد و مرا
هامش
( 1 ) - اين بكرد
( 2 ) - طه 117
( 3 ) - مسكينه
( 4 ) - الاعراف 189
( 5 ) - ثنا بخواندند