بعزرايل مانى كه او فريشتهء عقوبتست و ابو بكر از فريشتگان بميكايل ماند كه او فريشتهء رحمتست .
پس هر يكى را ازيشان بچهل وقيه سيم يا بچهل وقيه زر باز فروختند ، هر وقيه چهل درمسنگ بود .
چون كار بعبّاس رسيد ، رسول گفت ، از تو هشتاد وقيه خواهم . عباس گفت چونست كه از من زيادت مىخواهى ؟ رسول گفت براى بريدن خويشى را .
عبّاس گفت مرا اين مال نيست ، اگر خواهى تا وام كنم و به تو دهم . رسول گفت يا عم آن دينارها را كه بامّ فضل دادى و گفتى اگر من ازين حرب باز نگردم تو اين را بر خود و بر فرزندان نفقه كن . عباس گفت ترا كه خبر داد كه آنجا جز من و او كسى ديگر نبود ؟ رسول گفت مرا عليم خبير خبر كرد . عبّاس گفت خداى تو علّام غيوبست ؟ گفت آرى . عبّاس گفت ايمان عرضه كن . رسول ايمان عرضه كرد . عباس ايمان آورد . رسول و ياران شاد شدند و خداى را شكر كردند .
قصه نود و هفتم
] b 902 [
حرب احد
در اخبار چنين آمده است كه بسال سيم به ماه شوال حرب احد بود و آنكه چون كفّار مكّه از حرب بدان حال بازگشتند كفّار مكّه عليهم اللعنه بسال ديگر سپاه بزرگ ساختند و زنان را با خود بيرون بردند . جبريل عليه السّلام آمد و پيغامبر را صلّى اللّه عليه خبر كرد . رسول ياران را بگفت همه گرد آمدند و تدبير حرب كردند و گفتند ما بيرون شويم و ايشان را نگذاريم كه به شهر درآيند .
و رسول بخواب ديد كه زره پوشيده بود . تعبيرش شهر مدينه كرد ، و ياران را